2304 - زندگى گوارا
« سفيان بن عيينه » ، « ابراهيم ادهم » را در يكى از جبال شام ديده ، گفت : اى ابراهيم ! خراسان را از چهرو گذاشتى ؟ كف از آنرو كه زندگى تنها در اينجا گواراست كه دين خويش بردارم و از كوهى به ديگر كوه با آن بگريزم .
2305 - قرين تنهايى
من حمد الناس و لم يبلهم * ثمّ بلاهم ذمّ من يحمد
و صار بالوحدة مستأنسا * يوحشه الأقرب و الأبعد
( ناشناس )
* * * هركسكه مردم او را ستايش كنند هيچگاه چيزى از آنها نخواهد ولى اگر چيزى از آنها بخواهد ، همانكه او را مدح مىكرده است او را مذمّت مىنمايد .
و همواره با تنهايى قرين خواهد بود كه از دور و نزديك خواهد ترسيد .
* « غروان رقاشى » ( قرواشى ) را گفتند : چرا با اخوان نمىنشينى ؟ گفت : آسودگى دل را در مجالست كسى تصوّر كردهام كه احتياج به وى داشته باشم .
2306 - خلوت با خدا
« فضيل عياض » از كريه داشتن مردم ، روزها مشغول استرجاع بود و چون شب درمىآمد ، فرح و ابتهاج تمام حاصل كرده ، مىگفت : با خداى خود خلوت كنم .
2307 - جليس
يكى نزد « مالك بن دينار » رفته ، ديد كه سگى سر بر زانوى خود نهاده ، گفت : خواستم آن را دور كنم ، مالك گفت : بگذاركه ضررى از آن مترتّب نيست و از جليس بد ، اولى است .
2308 - مباعدت
عارفى را گفتند : چرا از مردم مباعدت كنى ؟ گفت : ترسم كه سلب دينم كنند و ندانم اين معنى ، اشارت به مسارقت طبع و اكتساب صفات ذميمه است از قرين بد .