يا حبذا ربع الحمى من مربع * فغزاله شب الغصا في أضلعى
لم أنسه يوم الفراق مودعي * بمدامع تجري و قلب موجع
و الصبر ليس بسالي عن ثغره السلسال
* * * اى ساكنان سرزمين هرات ! آيا فراق كافى نيست . به حقّ حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله ، به سوى من باز گرديد كه صبر من پايان يافت . پلك من از زمان فراق شما به هم نرسيده است و خيال شما در ذهن و قلب پريشان من است . اگر باد صبا از سوى شما به ما برسد ، به او خوشآمد مىگوييم . دل عاشق به ياد شما مىافتد و فراق شما روح را اسير كرده است . دل از عشق آن صاحب خال ، خالى نخواهد شد . چه نيكو بود گوشه گوشهء آن وادى ، كه آهوان آن آتش عشق را در سينهام پرداختهاند . هرگز روز فراقتان را فراموش نخواهم كرد كه با من وداع مىكرديد و صبر و تحمّل هرگز نخواهند توانست من را در فراق آن لبان نمكين تسلّى دهند .
81 - در وصف مرگ
إن هذا الموت يكرهه * كلّ من يمشي على الغبرا
و به عين العقل لو نظروا * لرأوه الراحة الكبرى
( ناشناس )
* * * مرگ را همگان ناخوش مىدارند هرچند اگر به ديدهء عقل بنگرند ؛ برترين آرامش ، مرگ است .
82 - در اشتياق حج
شيخ بهايى در هنگامهء حجّ بيت اللّه الحرام وقتى شاهد آن مشاعر عظام بود ، سرود :
يا قوم على مكة هذي أنا ضيف * ذي زمزم ذي منى و هذا الخيف
كم اعرك عيني لأستقين هل * في اليقظة ما أراه أم هذا طيف
* * * اى قوم ! اين مكه است كه من مهمان آن شدهام و اين زمزم و اين منا و اين خيف است . چقدر چشمان خود را بايستى بمالم تا بفهمم ، كه آيا بيدارم يا در رؤيا سير مىكنم .