شرحى از احوال من بر مردمانش بازگوى * زان سپس بگذر از آن خاك پر از عزّ و شرف « 1 »
78 - افسون يار
قيل إنّ العقيق قد يبطل السحر * بتختيمه لسر حقيقي
و أرى مقلتيك تنفث سحرا * و على فيك خاتم من عقيق
( صفى حلّى )
* * * گويند عقيق جادو را باطل مىكند ، زيرا راز حقيقت را بر آن مهر كردهاند ليكن تو با چشمان خود جادو مىكنى و حال آنكه بر دهانت خاتمى از عقيق است .
شعر و افسون با عقيق ناب باطل مىشود * يار من را لب عقيق است و فسونها مىكند
79 - در وصف مدينة النّبى
شيخ بهايى هنگام تشرّف به مدينه - كه سلام خداوند به ساكنش باد - سروده است :
هذه قبة مولاى و أقصى أملي * أوقفوا المحمل كي ألثم خفي جملي
* * * اين بارگاه مولاى من و نهايت آمال من است ، كاروان را نگاه داريد تا كف پاى شترم را بوسه دهم .
آن ناقه كه من را به حرم راهنما شد * گر بوسه دهم پاى وِ را هيچ عجب نيست « 2 »
80 - در دورى پدر
و از مكتوبات شيخ بهايى به پدرش - خاك او پاك باد - در سال 989 در هرات است :
يا ساكني أرض الهراة أما كفى * هذا الفراق بلى و حق المصطفى
عودوا علىّ فربع صبرى قد عفا * و الجفن من بعد التباعد ما غفى
و خيالكم فى بالي و القلب في بلبال * إن أقبلت من نحوكم ريح الصبا
قلنا لها أهلا و سهلا مرحبا * و إليكم قلب المتيم قد صبا
و فراقكم للروح منه قد سبا * و القلب ليس بخالي من حب ذات الخال
هامش
( 1 ) . ( مصحح )
( 2 ) . ( مصحح )