نه رافضى هستم و نه ناصبى و هواى نفس من با عقل من در جدال نيست . دو زانو ميان كسانى كه در مجادله هستند ، نمىنشينم و به دروغ و راست ايشان گوش نمىدهم . با اصل و نسب خود فخر نمىفروشم و نمىگويم كه من فلانم و پدرم فلان بود . براى منصب كسى مزاحمت ايجاد نمىكنم و هيچگاه وارد كتابخانه نشدهام ؛ در حفظ لغات عرب كوشش نكردهام . از عروض و قافيه هيچ نمىدانم ، مبهم و مبسوط اشعار را نمىشناسم و از نجوم و پزشكى بىبهرهام . به منطق و فلسفه اهتمام نورزيدم و بحث از بسيط و مركب نتوانم . سحر و جادو را هرگز تجربه نكردهام و ارتباط ميان قورباغه و پشم خرگوش را نمىدانم ! ! !
76 - عشق به مشهد رضوى
شعرى از « شيخ بهاء الدين رحمه اللّه » است كه در نامهاى به يكى از دوستان خويش ، ساكن در مشهد رضوى عليه السّلام ، نوشته است :
يا ريح إذا أتيت أرض الجمع * أعنى طوس فقل لأهل الربع
ما حلّ بروضة بهائيّكم * إلا و سقى رياضها بالدمع
* * * اى باد صبا ! اگر به سرزمين ياران ، « طوس » ، گذر كردى به ايشان بگو بهايى شما از باغ و بوستانى نگذشت مگر آنكه آنجا را با اشك چشم خود سيراب نمود .
77 - در وصف نجف
همچنين شيخ بهايى در نامهاى شعرى به بعضى از برادران خويش در نجف اشرف - كه بر ساكن آن سلام و درود باد - نوشته است :
يا ريح إذا أتيت أرض النجف * فالثم نائبا ترابها ثمّ قف
و اذكر خبري لدى عريب نزلوا * واديه و قص قصتي و انصرف
* * * اى باد صبا ! چون از سرزمين نجف عبور كردى ، به جاى من آن را ببوس و قدرى توقف كن . خبر من را براى زايران عرب آن ديار بگو ، و داستان من را بر ايشان بسراى و آنگاه بگذر .
اى صبا گر بگذرى بر تربت پاك نجف * بوسهاى از جانب من كن زمينش را هدف