شعلهء فنا سوزاند .
73 - اعشى و اسارت
همچنين نقل است كه زمانى ، طايفهء كفّار ، اعشى را اسير نموده و به ولايت ديلم بردند و در آنجا حبسش نمودند . دختر آن كس كه وى را اسير كرده بود ، از مشاهدهء او ، درياى شوقش به خروش آمده و عاشق وى شد . همسر طاقت را طلاق به اين داده ، هر شب بىمحابا به نزد او مىرفت . رفته رفته مهرى به او داد كه مهر خود به دو برداشت . در شب اول هشت بار با او مباشرت نمود .
شبى از اعشى پرسيد : آيا شما مسلمانان با زنهاى خود بدينسان مباشرت مىكنيد ؟ اعشى گفت :
آرى ! دختر گفت : پس به همين عمل است كه بر دشمنان مظفر و منصور شدهايد . اين معنى ، سلسله جنبان شوق دختر شد و اعشى را گفت : اگر عهد مىكنى مرا به ازدواج خويش درآورى ، تو را از حبس و قيد رها نموده و با تو طريق موافقت خواهم پيمود . اعشى نيز رشتهء عهد به ايمان موكّد ساخته و دختر شبهنگام بند از دست و پاى او گشود و هردو به اتّفاق گريختند . « 1 » شاعرى در اين باره اين بيت را سروده است :
فمن كان يفديه من الأسر ماله * فهمدان يفديها الغداة ايورها
* * * همه اسيران را مال و اموال ايشان نجات مىدهد ، ليكن همدان را آلت مردانگيش نجات بخشيد .
74 - منتهاى يقين
ما ملت عن العهد و حاشاي أمين * بل كنت على البعد قويا و امين
لا تحسبنى إذا قسي الهجر ألين * بل لو كشف الغطاء ما ازددت يقين
( صفى حلّى )
* * * هرگز عهدى نشكستم و دروغ از من به دور باد و در روزگار هجران ، توانا و امين بودم و تصور نكن كه هجران تو من را نرم و مطيع سازد ، بلكه اگر پردهها
هامش
( 1 ) . اين روايت تاريخى دلالت بر تيرگى روابط جاهليت دارد و عاقبت بىدينى و در نهايت بدبختى طايفهء كفّار را مشخص نموده و از روشنگرى نور اسلام و خدمات آن بر تمامى انسانها سخن مىگويد .