جهل ، ايشان را به آتش دراندازند ، ليكن آيهء كريمهء
وَ فُتِحَتْ أَبْوابُها
« 1 » كه عطف را به « واو » فرموده ، نه به « فاء تعقيبيه » مشتمل بر اينكه اهل بهشت را در دخول جنّت مهلتى داده ، به اضطرار نبرند .
اى عاقل ! غفلت اين حاكم جاهل را نگر كه چگونه در اوّل « فاى » فاء الفعل را « فاى عاطفهء تعقبيه » تصوّر كرده و در ثانى از محض جهالت ندانسته كه همين « فاى » اوّل است . « الحمد للّه واهب العقل انتهى » .
1355 - مكن در جسم و جان منزل !
گر امروز آتش شهوت بكشتى ، بىگمان رستى * و گرنه ، اين تفّ آتش ، تو را هيزم كند فردا
چو علم آموختى ، از حرص ، آنگه ترس ! كاندر شب * چو دزدى با چراغ آيد ، گزيدهتر برد كالا
سخن كز روى دين گويى ، چه عبرانى چه سريانى * مكان كز بهر حق جويى چه جابلقا چه جابلسا
شهادت گفتن آن باشد كه هم ز اوّل در آشامى * همه درياى هستى را بدان حرف نهنگآسا
نيابى خار و خاشاكى در اين ره چون به فراشى * كمر بست و به فرق استاد در حرف شهادت لا
عروس حضرت قرآن ، نقاب آنگه براندازد * كه دار الملك ايمان را مجرّد بيند از غوغا
عجب نبود گر از قرآن نصيبت نيست جز نقشى * كه از خورشيد جز گرمى نيابد چشم نابينا
نبينى طبع را طبعى چو كرد انصاف رخ پنهان * نيابى ديو را ديوى ، چو كرد اخلاص رو پيدا
چو علمت هست ، خدمت كن چو دانايان ! كه زشت آمد * گرفته چينيان احرام و مكّى خفته در بطحا
( حكيم سنايى غزنوى )
1356 - ثغر الحدث
چون « سيف الدّوله » به عزم بناء و تعمير « ثغر الحدث » ، لواى عزيمت برافراشت ، اهالى آنجا از در مخالفت درآمدند . بالاخره جنود را به تسخير آن برگماشته ، در كمال سهولت و آسانى ، آن را مسخّر و بسيارى از اهالى آنجا را دستگير كردند . پس بناى قلعهء مذكور گذاشته و اوّل به دست خود شروع به حفر اساس آن نمود و « ابو طيّب » در آن وقايع اين قصيده را منظوم ساخت :
هامش
( 1 ) . سورهء زمر ، آيهء 73 . ( و كسانى كه از پروردگارشان پروا داشتند ، گروهگروه به سوى بهشت سوق داده شوند تا چون بدانجا رسند و درهاى آن به رويشان گشوده گردد . . . ) .