1235 - اصالت
« سيّد رضى » خطّاب به قادر گفته :
مهلا أمير المؤمنين فإنّنا * في دوحة العلياء لا نتفرّق
ما بيننا يوم الفخار تفاوت * أبدا كلانا في التفاخر معرّق
إلّا الخلافة ميّزتك فإنّني * أنا عاطل منها و أنت مطوّق
* * * آهسته باش ! آهسته اى امير و فرمانده مؤمنين ! پس ما در اين درخت بلند هيچ تفاوتى نداريم و از لحاظ بزرگى و عظمت فرقى بين ما نيست . و هيچ كدام را بر ديگرى چيرگى و افتخارى نيست و هردو ما در بزرگى ريشهدار و اصيل هستيم ( و هردو سيد و از خاندان نبوت هستيم ) . مگر در جانشينى و خلافت پس همانا مرا رها كرد و در گردن تو آويزان شد .
گويند : وقتى خليفه اين را شنيد ، گفت : بينى رضى به خاك ماليده شود و بر خلاف ميل او هر چه مىخواهد باشد .
1236 - بوى نبوّت
روايت شده : روزى سيّد رضى در خدمت خليفه « طايع » نشسته و با ريش خود بازى مىكرد و آن را به جانب بينى مىبرد . خليفه وى را گفت : گمان دارم كه بوى خلافت را استشمام كنى . گفت :
بوى نبوّت را استشمام مىكنم .
1237 - قبيلهء سوختگان
روايت شده : عمر بن خطّاب از يكى پرسيد ، چه اسم دارى ؟ گفت : « شهاب بن حرقة » . گفت : از كدام قبيلهاى ؟ گفت : از جمرة النار . گفت : مقام و مسكنت كجاست ؟ گفت : ذات لظى . عمر گفت :
جهد كن و به قبيلهء خود بازگرد كه مجموع سوختهاند . بعد از مدّتى معلوم شد ، چنان بود كه عمر گفته بود .
1238 - دريانام
نقل است : يكى از اعراب را پرسيدند ؛ چه اسم دارى ؟ گفت : بحر . گفتند : پسر كه ؟ گفت : اين