1197 - اشعث طمّاع
نقل است : اشعث طمّاع ، روزى به جانب بعضى از اطفال گذشت . ايشان را گفت : « سالم بن عبد اللّه » ، ارباب استحقاق را جمع نموده ، جيب و بغل ايشان را از خرماى زكات مملوّ مىدارد .
شما هم برويد و خود را از آن بىنصيب مگذاريد . اطفال را نيز اشتها محرّك شده ، دويدن به سوى سالم آغاز نمودند . هنوز ايشان دو قدم طى مسافت نكرده بودند ، اشعث خام طمع را ديگ هوس به جوش آمده ، در پى ايشان دويدن گرفت كه شايد اين سخن كه گفتم راست باشد .
1198 - طمع كفتار
نقل است : كفتارى ، آهويى را ديد كه بر خرى سوار شده . وى را گفت : مرا نيز رديف خود گردان ! آهو نيز ملتمس او را مبذول داشته ، با خود رديف گردانيد . چند قدمى به راه رفتند ، كفتار گفت : عجب از الاغ تو كه بس رهوار است . چند ديگر طى مسافت نموده ، باز گفت : الاغ ما ، عجب سريع السّير است . آهو خشونتى حاصل كرده ، گفت : پياده شو تا نگفتى خر من كه از تو طامعترى نديدهام .
1199 - طمع خيّاط
فقيرى را پيراهن چاك شده ، به نزد خياطى رفت كه آن را باز دوزد . مرد درزى ، پا در زىّ اهل خلاف هشته ، بعد از دوختن ، پيراهن را به آن بيچاره رد نكرد . يكى از شاگردان ، وى را گفت : اگر به طمع اجرت ، پيراهن را باز نمىدهى ، چنينكه در بشرهء اين مفلس مرا معلوم مىشود ، فلسى به جز از آبلهء حسرت ، در دست ندارد . گفت : خاموش كه شايد در حالت انتظار عجزى حاصل نموده ، پيراهن را به ما بگذارد .
1200 - گوش قبل از چشم
يا قوم اذني لبعض الحي عاشقة * و الاذن تعشق قبل العين أحيانا
قالوا به من لا ترى تهوى فقلت لهم * الاذن كالعين توفي القلب ما كانا
( بشّار بن برد )
* * * اى مردم ! گوش من عاشق كسى است و چهبسا گوش قبل از چشم عاشق