مىترسم و او را نمىبينى مگر در بغل يا روى شانهام . از اينكه او را ببوسم غيرت مىورزم هرچند كه شرف من در اين بوسيدن بيشتر است . همواره از بالاى صندلى كه او را بخشيدهام گم مىشود با يك « قد قام » [ به پا خيزيد ] مانند حرف الف [ هرگاه مشكلى به پا خيزد او را حاضر مىيابى ] .
1158 - معارضهء غلامها
در معارضهء دو غلام ، كه يكى سياه و ديگرى سفيد بود :
قد قال ظبي و هو أسود للذي * ببياضه يعلوا على الخائن
ما فخر خدك بالبياض و هل ترى * ان قد أفدت به مزيد محاسني
لو أن خالا فيه مني زانه * و لو أن منه في خالا شأنني
( ابو اسحاق )
* * * آهوى سياهى ( مراد بچّه سياهپوست است ) گفت به كسى كه به خاطر سفيدى خود مانند خائن خود را بالا مىبرد ؛ چه مايه فخرفروشى و غرور به خاطر سفيدى گونههايت مىباشد و آيا نمىبينى كه اگر زيبايى و زيادتى از من در تو نبود . اگر خال سياهى از رنگ من در او باشد ، باعث زينت اوست و اگر از رنگ سفيد تو خالى در صورت من باشد باعث زشتى من است ؟ !
1159 - بنات النعش
القبر أخفي سترة للبنات * و دفنها يروي من المكرمات
أما رأيت اللّه سبحانه * قد جعل النعش بجنب البنات
( باخرزى )
* * * قبر بهترين پنهانگر دختران است و دفن آنها از خوبىها و بزرگىهاست . آيا نمىبينى كه خداوند جل و علا « نعش » را در كنار « بنات » قرار داده است . « 1 »
1160 - بدقول و عمل
فان وعدت لم يلحق القول فعلها * و ان اوعدت فالقول يسبقه الفعل
( ناشناس )
هامش
( 1 ) . اشاره به مجموعه ستارگان « بنات النعش » دارد .