1125 - مذمّت قوم
أفنيت شطر العمر في مدحكم * ظنا بكم إنّكم أهله
و عدت أفنيه هجاء لكم * فضاع عمري فيكم له
( ابن تعاويذى )
* * * نيمى از عمر خويش را صرف مدح شما كردم و پنداشتم كه شايستهء آن هستيد و دوباره باقى عمر صرف مذمّتتان كردم ، پس من تمام عمر را تباه شما كردم .
1126 - بخت من
لبت به خنده مرا مىكشد ، چه بدبختم ! * كه داده خوى اجل بخت من مسيحا را !
( خسرو )
1127 - سعى در دار دنيا تا عقبى !
يكى از عرفا توانگرى را پرسيد : سعى تو در دار دنيا تا چه مقدار است ؟ جواب داد : از حدّ و حصر افزون . گفت : از آن به مقصود خود رسيدهاى ؟ گفت : نه . گفت : باوجود اين همه صرف اوقات ، در آن به مقصودى نرسيده ، پس عقبى را كه هرگز طالب آن نيستى ، چگونه خواهى يافت ؟ !
« شيخ بهايى » اين مضمون را به فارسى در كتابش ، موسوم به « سوانح سفر حجاز » به نظم كشيده :
عارفى از منعمى كرد اين سؤال * كاى تو را دل ، در پى مال و منال !
سعى تو از بهر دنياى دنى * تا چه مقدار است ؟ اى مرد غنى !
گفت : افزون است از عدّ و شمار * كار من آن است در ليل و نهار
عارفش گفت : اينكه بهرش در تكى * حاصلت زان چيست ؟ گفتا : اندكى
آنچه مقصود است ، اى روشن ضمير ! * برنيامد زان مگر عُشر عَشير
گفت عارف : اينكه هستى روز و شب * از پى تحصيل آن در تاب و تب
شغل آن را قبلهء خود ساختى * عمر خود را بَهرِ آن درباختى
آنچه زان مىخواستى ، و اصل نشد * مدعاى تو از آن ، حاصل نشد
دار عقبا ، كو ز دنيا برتر است * وز پى آن ، سعى خواجه كمتر است
چون شود چيزى تو را حاصل از او ؟ * خود بگو ! اى مرد دانا ! خود بگو !