* * * پرسيدند : حال شما چگونه است ؟ سؤالشان با رفتن و بدرود ما همزمان شد .
هنوز نرسيده بار بستيم ؛ واقعا بين فرود آمدن و به راه افتادن تفاوتى نمىبينم !
1117 - نفاق
يا صاح جوختى الزرقاء تحسبها * كنسج داود في سرد و اتقان
قلبتها فغدت اذ ذاك قائلة * سبحان من قد بلا قلبي و ابلاني
ان النفاق لشىء لست أعرفه * فكيف يطلب مني الان و جهان ؟
( سراج ورّاق )
* * * اى دوست من ! پارچه پشمى نيلگون مرا كه در محكمى و بافت ، مانند بافتههاى داود پيغمبر عليه السّلام مىپندارى ؛ آن را وارونه نمودم . پس مىگفت : منزه است آن كه قلب مرا گرفتار كرده است و وارونه به من مىنگرد ؛ همانا دورويى و نفاق را هيچگاه نشناختم پس چگونه حال از من دورويى مىخواهد .
1118 - بداقبال
ما عاينت عيناى في عطلتى * اقل من حظي و من بختي
قد بعت عبدي و حماري و قد * اصبحت لا فوقي و لا تحتي
( ابن دانيال )
* * * چشمان من هرگز كسى را نيافته است كه از بهره و شانس ، چون من بىبهره باشد . زيرا غلام و مركب را فروختم و اكنون چنان شدهام كه نه چيزى بر پشت دارم و نه زير پاى !
1119 - در اشتياق وصل
لاموا عليك و ما دروا * ان الهوى سبب السعادة
إن كان وصل فالمنى * أو كان هجر فالشهادة
( ابن رواحه )
* * *