فلو انصفت شادت محلك بالسهي * علوا و صاغت نعل نعلك عسجدا
( ناشناس )
* * * بدا به حال روزگار پست و فرومايه ! چه حقهايى كه از تو پايمال نمود ؛ اگر انصاف مىداشت جايگاه تو فراتر از اين بود و جاى پاى تو را با طلا و جواهر مىآراست . « 1 »
967 - خوددارى در عشق
و لقيت في حبيبك ما لم يلقه * في حب ليلي قيسها المجنون
لكننى لم اتبع وحش الفلا * كفعال قيس و الجنون فنون
( ناشناس )
* * * در دوستى تو چيزهايى كشيدهام كه هرگز « قيس مجنون » از ليلى نكشيد ؛ ليكن همچو قيس به دنبال وحشيان صحرا روان نشدم ، زيرا كه جنون را گونههاى بسيار است .
968 - در جفاى يار و روزگار
إنى لا عجب من صدودك و الجفا * من بعد ذاك القرب و الايناس
حاشا شمائلك اللطيفة أن ترى * عونا على مع الزمان القاسى
( ناشناس )
* * * من از جفا و سختگيرى تو حيرت كردم ، پس از آن همه انس و قرب ! از شمايل لطيف تو ، به دور است كه با زمانه همراه شده بر من بتازند .
969 - بوسه
سألته التقبيل في خده عشرا * و ما زاد يكون احتساب
فمذ تعانقنا و قبلته * غلطت في العد فضاع الحساب
( ناشناس )
هامش
( 1 ) . اين شعر در صفحهء 32 آمده است .