نيايد . سوم اينكه اين واژه ، كنايهاى از « مغلوب » و « مورد تسلّط » است . بههرحال ، دانش طلسم از دانش جادو آسانتر به دست مىآيد . « سكّاكى » را در اين فن ، كتابى جليل القدر و عظيم الخطر است .
913 - فريادرس
حكايت شد كه : « حلّاج » ، به بغداد مىرفت و فرياد همى مىكشيد : اى مسلمانان مرا از پروردگار به فرياد رسيد ! مبادا مرا با نفسم رها كند و به نفس خو گيرم و يا مرا از نفس خويش بازستاند كه طاقتش نمىدارم . گويند : همين سخن از اسباب قتل او شد .
كانت لنفسي أهواه مفرّقة * فاستجمعت إذ رأتك العين أهوائي
فسار يحسدني من كنت أحسده * و صرت مولى الورى مذصرت مولائي
تركت للناس دنيا هم و دينهم * شغلا بذكرك يا ديني و دنيائي
( حلّاج )
* * * مرا عشقهاى مختلفى در ميان بود و تو چون نگاهى به آنها انداختى ، همه را يكجا جمع كردم ، پس كسى كه به او حسد مىبردم ، بر من حسد آورد و از هنگامى كه تو مولاى من شدهاى ، من ديگران را مولا گشتهام . دنيا و دين مردم را براى ايشان باز گذاشتهام و به تو پرداختهام كه تو دين و دنياى منى .
914 - سبكبارى
از كتاب « محاسن » : وقتى به « مداين » آتشسوزى شد ، سلمان قرآن و شمشير خويش بگرفت و از خانه به درشد و گفت : سبكباران چنين نجات يابند . « 1 »
915 - پوزش
ضعيفة أجفانه و القلب منه حجر * كأنما ألحاظه من فعله تعتذر
( ابن معتز )
* * * پلكهاى او در جنبش و عشوهگرى و قلب او از سنگ است ؛ گويا پلكهاى او از سنگ بودن قلبش پوزش مىطلبند .
هامش
( 1 ) . مجموعهء ورّام ، ص 218 .