916 - نيرنگ
الدهر خداعة خلوب * و صفوه بالقذا مشوب
و أكثر الناس فاعتز لهم * قوالب ما لها قلوب
( ابو الفتح بستى )
* * * زمانه ، نيرنگباز و خوشزبان است و خوشى و ناخوشى آن درهم است ؛ و بيشتر مردم كه بايستى از ايشان دورى كنند ، بدنهايى توخالى و بىاصلند .
917 - پس از مرگ
بر خاك من رسيد پس از مرگ ! و هر گياه * كآن را نه بوى او بُوَد ، از بيخ بركنيد !
( امير خسرو )
918 - طالب وصال
حرضوني على السلو و عابوا * لك وجها به يعاب البدر
حاش للّه ما لعذري وجه * في التسلي و لا لوجهك عذر
( ناشناس )
* * * مرا به عشق تو تحريك كردند و آنگاه از صورت ماهگون تو عيب گرفتند ؛ حاشا كه من از طلب وصال تو معذور باشم در صورت تو هيچ عيب نيست .
919 - ربودهء عشق
ز وصل شاد نِيَم ، و ز جفا ملال ندارم * چنان ربودهء عشقم كه هيچ حال ندارم
( ناشناس )
920 - گذر خوشى و بدى
« يحيى بن خالد » از زندان ، به هارون الرشيد نوشت :
كلما مر من سرورك يوم * مر في الحبس من بلائي يوم
مالنعمى و لا لبؤسي دوام * لم يدم في النعيم و البؤس قوم