465 - سربلندى
سربلندى بين كه دائم در سرم سوداى اوست * قيمت هركس به قدر همّت والاى اوست
لن ترانى مىرسد از طور ، موسى را خطاب * اين همه فرياد مشتاقان ز استغناى اوست
بندهء آن چشم مخمورم كه از مستى و ناز * در ميان شهر در هر گوشهاى غوغاى اوست
اى دل ! اندر راه عشق از خوردن غم ، غم مخور ! * مايهء شادى عالم ، دولت غمهاى اوست
از تو تنها ماند « قاسم » ، كز تو تنها كس مباد * لاجرم غمهاى عالم بر تن تنهاى اوست
( قاسم انوار )
466 - مرگ
از اشعار « علّامه حلّى » كه جمال دنيا و دين است :
أيها السائل عن السبب الملحق * أهل الحياة بالأموات
هو برد يطفي حرارة طبع * و سكون يأتي على الحركات
ما أفاد الرئيس معرفة الطب * و لا حكمه على النيّرات
ما شفاه الشفاء من علة الموت * و لم ينجه كتاب النجاة
* * * اى پرسشگر ! از مرگ پرسيدهاى و اينكه چرا ما به دنياى مردگان خواهيم پيوست ؟ مرگ ، سرمايهاى است كه حرارت درون را مىنشاند و سكونى است كه حركت را دربرمىگيرد . « ابن سينا » را ، طب از مرگ نجات نداد و فلسفه از مردن نگاهش نداشت ؛ كتاب شفاى وى از مرگ باعث شفا نشد و كتاب نجات وى ، او را نجات نداد .
467 - شتاب مرگ
ما أسرع الأيام في طيّنا * تمضي علينا ثمّ تمضي بنا
في كل يوم أمل قد نأى * مرامه عن أجل قد دنى
أنذرنا الدهر و ما نرعوي * كأنّما الدهر سوانا عنى
يعاشنا و الموت في جده * ما أوضح الأمر و ما أبينا
و الناس كالأجمال قد قربت * تنتظر الحيّ لأن يظعنا
تدنو إلى العشب و من خلفها * مغامر تطردها بالقنا