كوتاهىها قناعت مكن . پس مجد و افتخار اينجاست و كسى كه سالك و راهرو نباشد بدان نخواهد رسيد . از ذلّتها پرهيز كن ، چراكه ذلّت ، همّت مردان را اغنا نمىكند . و اگر تعب در سرزمينى با تو درآويخت از آن سرزمين به جاى ديگر نقل مكان كن . به رسيدن به منتهاى آرزو خشنود باش زيرا زمانه فرياد مىزند كه درك عزّت در سفر است . اگر كمى زاد ، تو را خسته كرده است ، رهايش كن ، چراكه زيادى جد به حيله ميسّر نمىشود . و اينكه اين زمانه از قبيل چنين حكم رانده است كه حظّ اهل فضل هميشه نقصان مىيابد و خلل مىگيرد .
از مردم دورى گزين تا مىتوانى ، زيرا راحت نفس در اعتزال است . اگر مردمان را به خبرگى نگاه كنى ، به كژراه بيشتر تمايل دارند . اگر پيمان نهند ، وفا نكنند و وعدهء ايشان كمتر به انجام مىرسد . دلهاى ايشان از عشق خالى است ، امّا در تبعيت هواى نفس ذليل و مرعوبند .
461 - بىپروا !
قال لي حبيبي مالك مثل السواك من الضنى * فقلت ما خلاني مثل السواك سواك
قال لي تقلع علي فقلت لو يا سيدي * اللّه و كل العالم تدري انني أهواك
فقال نعليك اخلع إن أردت وادي قدسنا * و ذا هواسا يقول لك اخلع حذاك حذاك
( شيخ واعظ شمس الدّين )
* * * آن عزيز مرا گفت : چرا چون چوب مسواك از اندوه خشكيدهاى ، گفتمش : هيچ من را چون چوب مسواك ، سواى تو نكرد . گفت : از دامن من دست بكش ، گفتمش : خدا و تمام عالميان مىدانند كه من گرفتار توام . گفت : اگر به وادى قدس ما خواهى برسى ، موزه از پاى بكن ، كه عشق ما تو را مىگويد : كفش بكن و در كنار گذار .
462 - ملامت و مدارا
لا تعذليه فانّ العذل يولعه * قد قلت حقا و لكن ليس يسمعه
جاوزت فى لومه حدا أضربه * من حيث قدّرت أنّ اللوم ينفعه
فاستعملي الرفق في تأنيبه بدلا * من عذله فهو مضنى القلب موجعه
قد كان مضطلعا بالخطب يحمله * فضلعت من خطوب الدهر أضلعه
يكفيه من لوعة التفنيد أنّ له * من النوى كلّ يوم ما يروعه