413 - ره سودا و هوس
چارده ساله بتى بر لب بام * چون مه چهارده در حسن تمام
بر سر سرو كُلَه گوشه شكست * بر گل از سنبل تر سلسله بست
داد هنگامهء معشوقى ساز * شيوهء جلوهگرى كرد آغاز
او فروزان چو مه و كرده هجوم * بر در و بامش اسيران ، چو نجوم
ناگهان پشت خمى همچو هلال * دامن از خون چو شفق مالامال
كرد در قبلهء او روى اميد * ساخت فرش ره او موى سفيد
گوهر اشك به مژگان مىسفت * وز دو ديده گهر افشان مىگفت :
كاى پرى ! با همه فرزانگىام * نام رفت از تو به ديوانگىام
لاله سان سوختهء داغ توام * سبزهوش پى سپر باغ توام
نظر لطف به حالم بگشاى ! * زنگ اندوه ز جانم بزداى !
نوجوان ، حال كهن پير چو ديد * بوى صدق از نفس او نشنيد
گفت : كاى پير پراكنده نظر ! * رو بگردان به قفا باز نگر !
كه در آن منظره گل رخسارى است * كه جهان از رخ او گلزارى است
او چو خورشيد فلك ، من ، ماهم * من كمين بندهء او ، او ، شاهم
عشقبازان چو جمالش نگرند * من كه باشم كه مرا نام برند ؟
پير بيچاره چو آن سو نگريست * تا ببيند كه در آن منظره كيست
زد جوان دست و فكند از بامش * داد چون سايه به خاك آرامش
كآن كه با ما ره سودا سپرد * نيست لايق كه دگر جا نگرد
هست آيين دو بينى ز هوس * قبلهء عشق يكى باشد و بس
( سبحه )
414 - فغان از عشق
پرسيد يكى ز من كه : معشوق تو كيست ؟ * گفتم كه : فلان كس است ، مقصود تو چيست ؟
بنشست به هاىهاى بر من بگريست * كز دست چنين كسى تو چون خواهى زيست ؟ !
( ابو سعيد ابو الخير )