تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشكول شيخ بهائى ( فارسى ) — صفحة 178

مساهمون:

ص١٧٨
گر آن دوزخ ، چو دوزخِ هجران است * حاشا كه خدا به كافرى بِپسَندد ؟
( خواجه افضل )

418 - جام ستم

آخر ز كَفَت جام ستم نوشيدم * و ز بزم تو دامنِ طرب درچيدم روزى كه به كُشتنم كمر مىبستى * كاش از تو گناه خويش مىپرسيدم ؟ !
( ولى دشت بياض )

419 - از سر انصاف

بىخوابىِ شب ، جان مرا گرچه بكاست * در خواب شدن از ره انصاف خطاست ترسم كه خيال او قدم رنجه كند * عذر قدمش به سالها نتوان خواست
( خواجه ضياء الدين على تركه )

420 - فنا

أقول لجارتي و الدمع جاري * و لي عزم الرحيل عن الديار ذريني أن أسير و لا تنوحى * فإنّ الشهب أشرفها السواري و إنى في الظلام رأيت ضؤا * كأنّ الليل بدل بالنهار أأرضى بالاقامة في فلاة ؟ * و أربعة العناصر في جواري إذا أبصرت ذاك الضؤ أفنى * فلا أدري يميني من يساري
( شيخ شهاب الدين سهروردى ) * * * گاهى كه عزم رحيل از ديار كرده بودم با چشمان گريان به جاريهء خود گفتم : مرا راهى كن و چون به سفر رفتم بر من نوحه مكن ؛ چراكه ستارگان بر شهاب‌ها سرورند و من در تاريكى ، نورى ديدم گويا شب بدل به روز شد ؛ آيا رضايت دارى در صحرايى اقامت كنم كه فقط چهار عنصر اصلى همسايگان منند ؟ هنگامى كه چشم بدان نور دوختم فانى شدم ، به گونه‌اى كه چپ از راست باز نشناسم .