مرا چند گويى كه در خورد خويش * حريفى به دست آر ، همدرد خويش
بسوزم كه يار پسنديده اوست * كه در وِى سرايت كند سوز دوست
چو بىشك نوشته است بر سر هلاك * به دست دل آرام خوشتر هلاك
چو روزى به بيچارگى جان دهى * همان به كه در پاى جانان دهى
( شيخ اجل سعدى )
412 - قبلهء احسان
پيرى از نور هدى بيگانه * چهره پر دود ز آتش خانه
كرد از معبد خود عزم رحيل * ميهمان شد به سر خوان خليل
چون خليل آن خللش در دين ديد * بر سر خوان خودش نپسنديد
گفت : با واهب روزى بگرو * يا از اين مائده برخيز و برو
پير برخاست كه : اى نيك نهاد ! * دين خود را به شكم نتوان داد
با لبى خشك و دهانِ ناخورد * روى از آن مرحله در راه آورد
آمد از عالم بالا به خليل * وحى ، كاى در همه اخلاق جميل !
گرچه اين پير نه بر دين تو بود * منعش از طعمه نه آيين تو بود
عمر او بيشتر از هفتاد است * كه در آن معبد كفر آباد است
روزيش وا نگرفتم روزى * كه ندارد دل ديناندوزى
چه شود گر تو هم از سفرهء خويش * دهىاش يك دو سه لقمه كموبيش
از عقب داد خليل آوازش * گشت بر خوان كرم دم سازش
پير پرسيد كه : اى لجّهء جود ! * از پس منع ، عطا بهر چه بود
گفت با پير ، خطابى كه رسيد * و آن جگرسوز عتابى كه رسيد
پير گفت : آنكه كند گاه خطاب * آشنا را پى بيگانه عتاب
راه بيگانگىاش چون سپرم * ز آشناييش چرا برنخورم
رو بدان قبلهء احسان آورد * دست بگرفتش و ايمان آورد
( سبحه )