يورش مىبرد و فرار نمىكند . ( 1 ) على عليه السّلام را آوردند ، پيامبر به او فرمود : چه چيز تو را ناراحت كرده ؟ گفت :
دردى در چشم و سر دارم كه ديدن را بر من مشكل كرده ، فرمود : بنشين و سرت را در دامن من بگذار ، سپس پيامبر صلَّى الله عليه و آله و سلَّم با آب دهان مبارك خود ، دستى بر چشم و سر على عليه السّلام كشيد و برايش دعا كرد ، تا هر دو چشم شفا يافت و درد سرش بر طرف شد و پرچم سفيد رنگ را به دستش داد و فرمود : اين را برگير ، جبرائيل همراه و پيروزى در پيش روى تو است ، ( 2 ) على عليه السّلام حركت كرد و به درب قلعه رسيد ، مرحب در حالى كه زرهى بر تن و خودى بر سر و كلاهى هم از سنگ ساخته و روى آن گذاشته بود ، بيرون آمد و جنگ آغاز شد ، على عليه السّلام ضربهاى بر او وارد ساخت كه سنگ و خود و سرش را شكافت و به دندانهايش رسيد و خودش بر زمين افتاد و همراهان مرحب گريختند و درب قلعه را بستند ، گروهى از مسلمين با طرح نقشههايى ، نتوانستند در را بگشايند ، خود امام عليه السّلام آمد و در را از جا كند و آن را چون پلى بر روى خندق نهاد ، تا مسلمانان از آن عبور كردند و قلعه را فتح و غنائم را جمعآورى كردند ، پس از مراجعت مجاهدان ، امام عليه السّلام همان در را هفتاد ذراع آن طرفتر انداخت ، درى كه بيست نفر آن را باز و بسته مىكردند ، مسلمانان خواستند آن را حمل كنند ، اما جز با هفتاد نفر نتوانستند اين كار را بكنند ، امام عليه السّلام در اين باره فرمود : سوگند به خدا درب خيبر را با نيروى جسمانى برنكندم ، بلكه با نيروى رحمانى اين كار انجام شد . ( 3 )
هامش
( 1 ) كرّارا غير فرّار .
( 2 ) امض بها فجبرائيل معك و النصر امامك .
( 3 ) و اللَّه ما قلعت باب خيبر بقوة جسمانية و لكن بقوة ربانيّة .