تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إرشاد القلوب ( فارسي ) — صفحة 36

مساهمون:

ص٣٦
خريدند مقدارى راه رفتند و عربى ديگر را ديدند ، عرب گفت : يا على عليه السّلام شتر را مىفروشى ؟ فرمود : براى چكارى مىخواهى ؟ عرضه داشت : مىخواهم در نخستين جهاد ابن عمّت شركت كنم ؟ فرمود : اگر قبول كنى آن را رايگان به تو مىدهم ؟ اعرابى گفت : بهاى آن را دارم ، قيمت را معلوم كن ؟ فرمود : به يك صد درهم مىفروشم ؟ اعرابى گفت : من يك صد و هفتاد درهم به تو مىدهم ، آنگاه امام به فرزندش گفت : درهمها را بگير و شتر را به او بده . امام به فرزندش فرمود : يك صد درهم آن را به اعرابى مىدهيم كه شتر را به ما فروخت و هفتاد درهم آن را براى ما يحتاج مصرف مىكنيم . امام عليه السّلام مىفرمايد : به دنبال عرب رفتم تا يك صد درهم را به او بدهم در راه پيامبر خدا صلَّى الله عليه و آله و سلَّم را در جايى ديدم كه هرگز به آنجا نمىآمدند . پيامبر با لبخند نگاهى به من كرد و فرمود : مىخواهى عربى كه شتر را به تو فروخته پيدا كنى ؟ بلى پدر و مادرم فدايت باد ، فرمود : اى ابو الحسن عليه السّلام كسى كه شتر را به تو فروخت ، جبرئيل بود و كسى كه آن را از تو خريد ، ميكائيل بود و شتر ( ناقه ) هم از شتران بهشتى و درهمها هم از سوى خداى جهانيان ، رسيده است .

9 - نمونه‌اى از سخاوت امام على عليه السّلام

« ثعلبى » و ديگر مفسران ، روايت كرده‌اند كه : حسن و حسين عليهم السلام بيمار شدند ، پيامبر و گروه زيادى ، از آنان عيادت كردند ، مردم اظهار داشتند : يا على عليه السّلام براى بهبودى حالشان نذرى كن ؟