تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إرشاد القلوب ( فارسي ) — صفحة 35

مساهمون:

ص٣٥
درهم ديگر براى خرج راه به او عطا كرد ، خبر فروش باغ به فقراى مدينه رسيد و اطراف امام عليه السّلام جمع شدند ، حضرت مشت را پر مىكرد و به آنها مىداد ، تا جايى كه يك درهم باقى نماند و بعد وارد منزل شد ، حضرت فاطمه پرسيد : يا ابن عمّ باغ احداثى پدرم را فروختى ؟ فرمود : بلى به چيزى بهتر براى دنيا و آخرت آن را فروختم ؟ حضرت فاطمه عليها السّلام گفت : خدا جزاى خير به تو دهد ، و سپس اضافه نمود ، من و بچه‌ها گرسنه‌ايم ؟ و حتما شما هم مثل ما گرسنه هستى ؟ امام براى تهيهء چيزى از منزل بيرون رفت ، تا شايد پولى از كسى قرض كند و صرف عيال نمايد ، در اين اثنا پيامبر صلَّى الله عليه و آله و سلَّم بر حضرت فاطمه وارد شد و از او سراغ على عليه السّلام را گرفت ؟ و فرمود : اين درهمها را بگير و هنگامى كه فرزند عمويم على عليه السّلام بازگشت ، آنها را به او بده تا غذايى براى شما تهيه كند ؟ ! پيامبر صلَّى الله عليه و آله و سلَّم از منزل خارج شد و على عليه السّلام بازگشت و فرمود : بوى خوشى به مشامم مىرسد ، آيا فرزند عمويم به اينجا وارد شدند ؟ فاطمه عليها السّلام گفت : آرى ، آنگاه درهمها را كه هفت درهم سنگى بود ، به امام عليه السّلام داد و گفتار پيامبر صلَّى الله عليه و آله و سلَّم را به اطلاع امام عليه السّلام رساند . امام عليه السّلام همراه فرزند برومندش ، حسن عليه السّلام به بازار رفت ، مردمى را ديدند ، ايستاده و مىگويد : چه كسى به من قرض الحسنه مىدهد ؟ امام عليه السّلام به فرزندش فرمود : آيا درهمها را به او بدهيم ؟ عرضه داشت : آرى پدر جان ، امام درهمها را به او داد و براى گرفتن وام راهى خانهء شخصى شد ، در راه اعرابىاى را با شترى ( ناقه ) ديد اعرابى گفت : اين شتر را از من بخر ؟ فرمود : بهاى آن را به همراه ندارم ؟ اعرابى گفت : مهلت مىدهم ؟ فرمود : به چند درهم آن را مىفروشى ؟ گفت : به يك صد درهم ، امام عليه السّلام و فرزندش ، شتر را