5 - يكى از موارد تعجّب ، كارى بود كه با « نصر بن حجاج » و « خدعة بن سليمان » و « ابن زيد » كرد ( 1 ) و عجبتر اينكه ، وقتى « عبدى » نزد وى آمد و گفت : من همسرم را طلاق دادهام و هنگام طلاق وى غايب بودم و خبر طلاق را برايش فرستادم ، اما بعدا در عدّه او را رجوع كردم و برايش نامه فرستادم ، ولى نامهء من به دستش نرسيده بود ، تا ازدواج نمود ؟ ( وقتى اين سؤال را از او پرسيد ) در جواب نوشت : اگر مردى كه او را عقد كرده ، دخول نموده ، همسر وى محسوب مىشود ، و اگر دخول نكرده ، همسر تو است ؟ ! ( آيا جايز است به چنين كسانى اقتدا نمود و حكم خدا را از آنها گرفت ؟ ) در زمانى كه اين پاسخ را نوشت ، من در آنجا حاضر بودم ، اما مسأله را با من در ميان نگذاشت و خود را بىنياز دانست .
من خواستم او را از اين افتاء منع كنم ، ولى با خود گفتم : بگذار تا خدا او را مفتضح سازد ، مردم هم به او اعتراض نكردند و فتوايش را تحسين نمودند و آن را به عنوان سنّتى تلقى كرده و پسنديدند ! .
6 - فتواى ديگر در مورد ، زنى بود كه چهار سال شوهرش مفقود گشته و سپس ازدواج نموده اگر شوهرش پيدا شود ، او را ميان پذيرش زن و گرفتن مهريهء او ، مخيّر دانسته ! ( 2 ) و مردم اين فتوا را از روى جهالت به كتاب خدا و عدم آگاهى نسبت به سنّت ، پذيرفتند .
هامش
( 1 ) آيا اين كار چه بوده در متن روايت نيامده ؟
( 2 ) در اينجا روشن نيست كه مهريه را از زن بگيرد و يا از شخصى كه ممكن است با او ازدواج كرده باشد . ( م )