تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إرشاد القلوب ( فارسي ) — صفحة 320

مساهمون:

ص٣٢٠
خود ، دستور جنگ با اهل « بغى » و نيز مارقين را داده ؟ ابن قيس - كه از پاسخ امام عليه السّلام خشمگين بود - گفت : چرا وقتى مردم با فلانى و فلانى بيعت كردند ، شمشير نكشيدى ؟ امام عليه السّلام همان پاسخ را دادند . دوباره اشعث پرسيد : چرا قيام نكردى تا حقّت را بستانى ؟ و حال آنكه در خطبه‌اى گفتى : من به خود مردم ، از آنان سزاوارترم ؟ و از زمان درگذشت پيامبر صلَّى الله عليه و آله و سلَّم همچنان ساكت بودى ؟ چه چيزى تو را از جنگ بازداشت ؟ درد دلهاى امام عليه السّلام امام عليه السّلام فرمود : بشنو اى پسر قيس ، ترس و ناخشنودى پروردگار مرا از اين امر بازداشت و آنچه نزد اوست ، برايم از دنيا و آنچه در آن است ، بهتر مىباشد اما دستور پيامبر صلَّى الله عليه و آله و سلَّم مرا از آن بازداشته ، زيرا رويدادهاى پس از خود را برايم بيان كرد ، و آنچه در زندگى ( پس از پيامبر صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ) ديدم ، و آنچه از پيامبر صلَّى الله عليه و آله و سلَّم شنيدم ، همانند بود ، بلكه اعتقادم به قول پيامبر صلَّى الله عليه و آله و سلَّم از ديدنم ، بيشتر بود ، و لذا به من فرمود : هر گاه يارانى نداشتى ، تا قيام كنى ، صبر را پيشهء خود ساز و جانت را نگاه دار ، تا براى اقامهء كتاب خدا و سنّت ، يارانى بيابى . پيامبر خدا صلَّى الله عليه و آله و سلَّم به من فرمود : پس از من با كسى ديگر بيعت مىكنند ، و در حالى كه تو براى من به منزلهء هارون برادر موسى هستى ، ( 1 ) امّت نيز بسان پيروان موسى ، عمل مىكنند ، كه در اطراف گوساله اجتماع كردند ، و موسى به او گفته بود : اگر ديدى مردم گمراه شدند ، و تو هم يارانى داشتى ، با آنان جهاد كن ، و اگر نداشتى دست نگاه‌دار و خودت را حفظ كن و ميانشان تفرقه ايجاد مكن ، پس من ( على عليه السّلام ) ترسيدم اگر اقدام كنم ، پيامبر صلَّى الله عليه و آله و سلَّم مرا بازخواست ،
هامش
( 1 ) انت منّى بمنزلة هارون من موسى الَّا انّه لا نبىّ بعدى .