تو در دست من ، مانند يك پشهاى است كه در روغن داغى افتاده باشد ، هر چه شروع كنى كه از آن بيرون بيايى ، نمىتوانى از رنجش نجات يا بى ، بگذار ما همچنان بردبار بمانيم ، و گر نه تو را به كسى ملحق مىكنم كه به قتل از او سزاوارترى ، ( 1 ) پس بهتر است گذشته را رها كنى و به آينده بينديشى ؟ به خدا قسم من مرگ تو و مرگ خود و روح تو و روح خود را ديدهام ، پس روح من در بهشت و روح تو در دوزخ بود .
در اينجا افراد حاضر به وساطت برخاستند تا درگيرى خاتمه يابد .
ابو بكر به امام عليه السّلام گفت : ما نيامدهايم تا با خالد گفتگو كنى ، بلكه براى مسألهء ديگر آمدهايم ؟ و تو هميشه ( اى ابو الحسن ) بر خلاف من موضع مىگيرى و بر يارانم مىتازى ؟ ! ما تو را رها كردهايم ، تو هم ما را رها كن ، و متعرّض ما مشو ، تا مورد آزار بيشتر قرار نگيرى ؟
امام عليه السّلام در پاسخ فرمود : خداوند مرا از وحشت و ارعاب تو و يارانت نگاه داشته ، و جاى هر شىء ترساننده را گرفته است .
چون لشكر و جمعيّت خود را ديد ، چيزى در دلش خطور كرد ، كه خواست موضع خود را به رخ من بكشد تا به اين وسيله نزد جاهلان ، خود را بزرگ جلوه دهد ، لذا او را به اين بلا گرفتار نمودم ، زيرا هم او مقام مرا به خوبى مىشناسد ، و هم خداوند از كارش خشنود نبود ؟
ادامه گفتگوى ابو بكر با على عليه السّلام
ابى بكر گفت : البته شما هم از يارى اسلام و رغبت در جهاد ، دست
هامش
( 1 ) گويا اشاره به ماجراى مالك بن نويره باشد ( م ) .