ديدن جاى گفتن را بگيرد .
قيس اين جملات زيبا را بر زبان راند و سپس بيرون رفت ، و ابى بكر از تندى خود نسبت به او پشيمان گشت .
دنبالهء داستان خالد
طوق همچنان در گردن خالد بود و چند روز به طول انجاميد ، تا اينكه گزارش مراجعت امام عليه السّلام را از سفر به خليفه دادند .
امام عليه السّلام خستهء راه بود و هنوز عرقهاى بدنش خشك نشده بود كه « اقرع بن سراقه باهلى » و « اشوس بن اشجع ثقفى » از طرف خليفه نزد امام عليه السّلام رفتند ، تا او را به مسجد ببرند و با ابى بكر ملاقات نمايد .
اين دو نفر عرضه داشتند : يا ابا الحسن عليه السّلام ابى بكر تو را براى امر مهمّى كه اندوهگينش كرده ، به مسجد دعوت مىكند ؟
امام عليه السّلام به آنها پاسخ نداد ، دوباره سخن خود را تكرار كردند .
امام عليه السّلام فرمود : شما هنوز آداب اجتماعى را نمىدانيد ، بايد بدانيد كه شخص وارد پيش از ورود به منزل و ديدن اهل بيت و عيال نبايد ، به كار ديگران بپردازد و اگر كارى با من داريد ، در صورت امكان ، آن را در منزل خودم انجام مىدهم ؟
مأموران ابى بكر نزد وى بازگشتند و گزارش خود را به اطلاع او رساندند خليفه گفت : بايد ما نزد او برويم ، و سپس حركت كردند و در بيرون منزل با حسين عليه السّلام روبرو شدند ، و ايشان را واسطهء ملاقات با امام عليه السّلام قرار دادند ، و وارد شدند .
هنگامى كه چشم حضرت به خالد افتاد ، فرمود : قلَّاده خوبى دارى ؟ گفت :
اگر اجل مرا مساعدت كند ، از دست من نجات نمىيابى ؟
امام عليه السّلام فرمود : اى پسر « دميمه » تو نزد من كوچكترين چيزها هستى و جان