تو ، اى بز شلّ ايستاد ، زيرا تو اصل و نسبى ندارى سوگند به خدا ، اگر دوباره در بارهء پدرم به سخن درآيى ، آنچنان لجامى با گفتارم بر دهانت بزنم ، كه خون در آن موج زند ، پس بگذار از گمراهى تو درگذريم ، زيرا ما مىدانيم كه حق رها گشته و از باطل اطاعت و پيروى شده است .
امّا اينكه گفتى : على عليه السّلام امام من است ، سوگند به خدا امامت او را انكار و از ولايتش عدول نخواهم كرد ، چگونه پيمان را بشكنم ؟ در صورتى كه با خدا به امارت و ولايتش پيمان بستهام و مورد بازخواست او قرار مىگيرم .
پس اگر بيعت تو را بشكنم ، بهتر است نزد من كه عهد او و پيامبر صلَّى الله عليه و آله و سلَّم و پيمان وصىّ و خليل او را زير پا بگذارم ، تو امير خويش هستى ، اگر بخواهند رهايت مىكنند و كنارت مىگذارند ، پس به سوى خدا در مواردى كه از مرز او گذشتهاى ، باز گرد و ريسمانى را كه بريدهاى وصل كن ، و كار ( ولايت ) را به كسى بسپار كه به خود تو ، از تو هم سزاوارتر است ، مىدانى كه تو بر اسب سركش گناهى بزرگ سوار گشتهاى و ولايت را تو ( نه او ) قبضه نمودهاى و در جايش نشستهاى ، و نامش را بر خود نهادهاى ، مىدانى كه چيزى از عمرت باقى نمانده ، و بهار عمرت بسان ابر در حال از هم پاشيدگى است ؟ و خوب مىدانى كدام يك از دو گروه ، بهتر و لشكرش كمتر است ؟ .
اما اينكه بر من خورده گرفتى كه او مولاى من است ، سوگند به حق ، او سرور من و همهء مؤمنين است ، آه آه من كجا و ثبات قدم او كجا ! چقدر گامهايش استوار است و چون با تو سخن در آيد ، گفتارش بسان منجنيق ( 1 ) تو را چون اتاقى درهم مىكوبد ، و چه بسا اين صحنه به زودى عملى گردد ، و
هامش
( 1 ) منجنيق وسيلهاى كه در قديم سنگ را با آن به سوى دشمن پرتاب مىكردند . ( م )