هنگامى كه چشمش به من افتاد ، صورت را در هم كشيد و با خشم تمام محاسن خود را در دست گرفت ، من براى اينكه از شرّش در امان باشم ، سلام كردم و با همراهان پياده شدم ، عمّار با الفاظى تند ، عداوتش را به من ابراز نمود ، و سبب اين ناملايمات سوء تدبير تو بود ؟ . ( 1 ) در اين موقع متوجه او عليه السّلام شدم كه كلام در گلويش مانند همهمهء شير جمع شده بود و بسان برق جهنده با خشم تمام به من گفت : مىخواستى كارى بكنى ؟ گفتم : سوگند به خدا اگر ( ابى بكر ) بر رأى خويش استوار مىماند ، همان جايى را مىزدم كه چشمت در آن است ؟ ( كنايه از سر مبارك امام عليه السّلام ) سخن من خشم بيشتر او را برانگيخت ؟ و گفت : اى پسر « لخناء » ( 2 ) مانند تويى به من جسارت كند ؟ كسى كه يك كلمه از حكمت نمىداند ؟ من از كشتگان تو و دوستانت نخواهم بود ( بلكه قاتل من شخص ديگرى است ) .
سپس على عليه السّلام به زير گلويم ضربهاى زد و مرا از اسب به زير انداخت و كشانكشان مرا برد ، حلقه را كه از آن « حارث بن كلدهء ثقفى » بود خواست ، آن را به گردنم انداخت يارانم شاهد صحنه بودند و نتوانستند به من كمك كنند و مرا از چنگالش نجات دهند ، و وقتى به او نگاه مىكردند ، گويا « ملك الموت » را مىديدند .
سوگند به كسى كه آسمان را برافراشت ، يك صد نفر از نيرومندترين عربها ، نتوانستند اين حلقه را از گردنم باز كنند ، و اين مسأله مرا بر آن داشت ، تا فكر كنم ، جادو كرده ، يا نيروى فرشتهاى در بدن او وارد شده است ؟ ! .
هامش
( 1 ) ظاهرا اشاره به آغاز خلافت ابى بكر كه به خالد دستور داد ، امام عليه السّلام را در حال تشهّد مورد حمله قرار دهد ، و بعد پشيمان و قضيّه فاش شد . ( م )
( 2 ) كلمهاى است كه عرب براى تحقير فرد مقابل به كار مىبرد . ( م )