كه از دست مىدهد ؛ اندوهگين نمىشود اما صابر به دلش آرزو مىكند ، و آنگاه كه چيزى به او برسد ؛ دل از آن باز مىدارد ؛ زيرا به نتيجهء بدش آگاه است اما دنيا خواه به حلال و حرامش توجهى ندارد و از هر طرف برسد ، مىگيرد .
پرسيد : يا على عليه السّلام علامت مؤمن در چنين زمانى چيست ؟
فرمود : به چيزى مىانديشد كه خدا بر او واجب كرده و آن را دوست مىدارد و به چيزى كه حرام كرده نگاه مىكند ، و از آن دورى مىجويد ، گر چه دوست داشتنى و نزديك باشد ؟ سائل گفت : درست فرمودى يا امير المؤمنين عليه السّلام و سپس غايب شد . مردم هر چه تفحّص كردند ، شايد او را بيابند ، اما نشد ! امام عليه السّلام لبخندى زد و فرمود : بپرسيد ! . . . در اينجا كسى چيزى نپرسيد ، امام عليه السّلام خطاب به فرزندش ، حسن عليه السّلام فرمود : به منبر برو و براى مردم سخن بگو ، تا قريش پس از من تو را بشناسد ؟ و نگويند : حسن عليه السّلام چيزى نمىداند ؟
عرض كرد : پدر چگونه سخن بگويم ، در حالى كه شما مىبينى و مىشنوى ؟ فرمود : پدر و مادرم فدايت باد ، خود را از تو پنهان مىكنم ولى كلامت را مىشنوم ، آنگاه حسن عليه السّلام بر فراز منبر نشست و با جملاتى زيبا خدا را سپاس گفت و بر پيامبر صلَّى الله عليه و آله و سلَّم و آلش درود فرستاد و بعد فرمود : اى مردم از جدم شنيدم ، كه مىفرمود : من شهر علمم و على عليه السّلام باب آن است و آيا جز از راه در مىشود به شهر وارد شد ؟
آنگاه از منبر پايين آمد ، امام على عليه السّلام برخاست و او را در آغوش گرفت .
سپس به حسين عليه السّلام فرمود : پسرم به منبر برو و سخنى بگو ، تا قريش پس از من تو را بشناسد ؟ و كلامت بايد تابع و دنبالهء كلام برادرت باشد ؟
إرشاد القلوب ( فارسي ) — صفحة 295
مساهمون: الحسن بن محمد الديلمي
ص٢٩٥