او دعوت نمودم ، اما جز شمشير ، سخنى نداشتند و به چيزى كمتر از آن قانع نبودند چون ديدم به فريب روى آوردهاند ، آنها را به خدا واگذار كردن و هر دو گروه را ، نابود كردم اى برادر اگر كشته نمىشدند ، ركنى قوى و سدى استوار ، ايجاد مىكردند ، و به راهى كه خدا مىخواست رفتند و كشته شدند .
سپس به گروه سوّم ( عراقىها ) نامه نوشتم و فرستادههاى خود را كه از اصحاب و از زاهدان و مؤمنان ، بودند به سوى آنها فرستادم ، اما جز راه سلف خود ، به راهى ديگر نمىرفتند .
هر مسلمانى مخالف خويش را مىيافتند ، بىدرنگ مىكشتند ، و نيكان را از بين مىبردند .
به ناچار به تعقيبشان رفتم ، و از دجله گذشتم ، باز هم فرستادگان و ناصحان خود را به سويشان اعزام نمودم ، گاهى اين را مىفرستادم و گاهى آن را و . . . و با دست مبارك به « مالك اشتر » ( ره ) و « احنف بن قيس » و « سعيد بن ارحبى » اشاره كرد .
اما وقتى جز جنگ راهى را در پيش نگرفتند ، به قتلشان پرداختم و اين چهار هزار نفر را تا آخرين نفر ، از دم تيغ گذراندم ، تا جايى كه يك نفر باقى نماند .
آنگاه از ميان كشتگان « ذو الثديه » را بيرون آوردم ، تا ببينند ، كه او چون زنها ، پستان دارد .
و با اين كار هفت موضع ديگر بسان هفت موضع قبلى طى شد .
امام از شهادت خود خبر مىدهد
اى برادر يهودى ، يك موضع ديگر هست كه نزديك است وقت آن فرا رسد ؟ ! .
در اينجا اصحاب امام عليه السّلام سخت گريستند و نيز بزرگ يهود هم به گريه در آمد : و گفت : آن موضع كدام است ؟ فرمود : اين موضع وقتى است كه :
محاسنم با خون سرم ، خضاب گردد !