فرياد زد : يا على عليه السّلام به شيعيان و پيروانت ، رحم كن ، زيرا لشكر معاويه ، به ما حمله كرده و شهرها و ساكنان اطراف فرات را كه ما بين « هيبت » و « انبار » واقع شدهاند ؛ غارت كرده ؟ امام عليه السّلام خطبه را قطع كرد و فرمود : واى بر تو ، برخى از لشكريان معاويه به دهكدهاى كه در همسايگى ديوارهاى شهر « انبار » واقع است حمله برده و هفت زن و هفت كودك و هفت دختر را كشتند ، و حرمتشان را از بين بردند و با سم اسبان خود ، بر بدنشان تاختند و گفتند : اين كار را على رغم ابى تراب انجام مىدهيم ؟ ! « ابراهيم بن حسن ازدى » كه پاى منبر نشسته بود ، برخاست و عرض كرد : يا على عليه السّلام اين قدرتى كه با آن جريانات را از روى همين منبر مىبينى ، دارى و هجوم لشكر معاويه ، فرزند « آكلة الاكباد » ( 1 ) و تجاوز و بلاهايى كه بر شيعيانت وارد مىآورد ، مىبينى ، ولى كارى صورت نمىدهى ؟ و چرا در مورد او كوتاهى مىكنى ؟
امام عليه السّلام اين آيه را قرائت كرد :
* ( لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ وَيَحْيى مَنْ حَيَّ عَنْ بَيِّنَةٍ ) * ( 2 ) : كنايه از اين كه بايد حجت بر مردم تمام شود ، و كارها حساب دارد ! مردم از گوشه و كنار مسجد ، فرياد برآوردند ، يا على عليه السّلام تا كى ، بايد به اين آيه ، مثل بزنى ، در حالى كه پيروانت ، نابود مىشوند ؟
فرمود : تا قضاى الهى انجام شود .
« زيد بن كثير مرادى » عرض كرد : يا امير المؤمنين عليه السّلام ديروز فرمان مىدهى
هامش
( 1 ) اشاره به هند مادر معاويه است كه جگر حمزه سيد الشهداء را در جنگ احد به دندان گرفته بود . ( م )
( 2 ) انفال / 42 .