سپس به گوشم رسيد كه مىفرمايد : به خدا قسم ، شما اين گونه با من عهد و پيمان نبستيد و چنين بيعت نكرديد ، اى گروه جنيان ، سوگند به خدا ، اگر چهارپايان و طعام يهودى را به او برنگردانيد ، بيعت خود را شكستهايد و من ناچارم در راه حق با شما جهاد كنم ؟ ! يهودى گفت : هنوز كلام امام عليه السّلام تمام نشده بود كه من چهارپاها و طعام را مقابل او ديدم .
آنگاه فرمود : اى يهودى يا تو جلوتر برو و من چهارپايان را مىرانم ؟ يا به عكس ؟ يهودى گفت : من مىرانم و شما جلوتر حركت كنيد و من پشت سر امام عليه السّلام راه مىپيمودم تا به ميدان ( شهر ) رسيديم سپس امام عليه السّلام مسئوليت حفظ مال را به عهده گرفت و من نيز به حضانت چهارپايان مشغول شدم ، تا صبح دميد .
آنگاه امام عليه السّلام براى اقامهء نماز به مسجد رفت و فرمود : پس از اداى نماز به اينجا بازمىگردم .
پس از آن امام عليه السّلام بازگشت و هوا كمكم روشن شد و دستور داد ، گندم و طعامها را به مردم عرضه كنم .
در اينجا باز مسئوليت ، فروش را من به عهده گرفتم و امام عليه السّلام بهاى آنها را از مردم مىگرفت ، و پس از فروش ، پول را به من داد و تا پايان خريد و فروش حوائج و نيازمنديهايم ، مرا همراهى و كمك كرد و در پايان كار هنگام خداحافظى به او گفتم « اشهد ان لا إله الَّا الله وحده لا شريك له و انّ محمدا رسول الله » حقا شما عالم اين امت و خليفهء پيامبر خدا صلَّى الله عليه و آله و سلَّم بر جنّ و انس هستى ، خداوند پاداش خير به شما عنايت كند ، و مسلمان شدم .
إرشاد القلوب ( فارسي ) — صفحة 129
مساهمون: الحسن بن محمد الديلمي
ص١٢٩