كشف " و توضيح "
بدانكه در نزد ارباب بصيرت و عرفان ، ظاهر است كه مراد از فناى در توحيد و فناى فى اللّه اين نيست كه ذات عارف در واقع و نفس الأمر فانى و معدوم گردد ، و يا عين ذات معروف و معلوم شود ، چنان كه بيخبران از طريقهء حكمت و عرفان و جماعتى از متصوّفه و اراذل ايشان توهّم نمودهاند ، و تمثيل بمرتبهء چهارم آتش نيز موهم اين معنى است « حاشا و كلا » و الا مفاسد عظيمه ثابت مىشود ، علاوه بر اين ارباب حكمت و عرفان بخلاف اينمعنى تصريح نمودهاند ، بلكه مراد ايشان مفاد « موتوا قبل ان تموتوا » و مقصور گردانيدن نظر است بمشاهدهء عظمت و كبرياى خداوندى و التفات نكردنست باشياء حتى بهويّات و انيّات خود مگر باعتبار اينكه افعال و آثار و فيوضات و شئونات و نمعات و اشراقاتند از براى او ، تتبّع كن احوال خاتم اولياء « عليه آلاف التحية و الثناء » ، را كه در كتب اخبار مسطور است كه چگونه در حال اشتغال به نماز پيكان را از پاى مباركش كشيدند و مطّلع نگرديد ، و چگونه در وقت مناجات با پروردگار خود غش مينمودند ، بخيالت ميرسد كه غش متعارف و تغيّر جسمانى بود ، حاشا و كلّا ، بلكه محو جمال ازلى ميشدند و از عالم و عالميان چشم مىپوشيدند و پاى بر كون و مكان بلكه بر فرق فرقدان ميزدند ، مثال اينمعنى در حسيّات حال مشتاقان جمال يوسف مصريست كه محو جمال او شدند و خود را فراموش نمودند و بعوض ترنج دستهاى خود را بريدند ، چنان كه خبر داده است خداوند جلّ و علا از اين قصه بكلام خود
« فَلَمَّا رَأَيْنَهُ أَكْبَرْنَهُ
« 1 »
وَ قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ ،
و قلن : حاش للّه ؟ ما هذا بشرا ، ان هذا الا ملك كريم » .
الحمد للّه و المنّه كه خاتمهء اين كتاب ، كه حسب الحكم جهانمطاع ، قبلهء عالم ، شاهنشاه اعظم ، مالك رقاب امم ، ملك ملوك العرب و العجم ، خاقان معظم ، و قاآن مكرم ، ملجأ خواقين عظام ، و ملاذ سلاطين ذوى الإحتشام ، سلطان صاحبقران ، و پادشاه سليماننشان ، حامى دين مبين ، و مروّج ملت بيضاى سيد مرسلين ، و مؤيّد طريقهء حنيفهء خاتم وصييّن ، المجاهد فى سبيل اللّه ، السلطان بن السلطان بن السلطان ، الخاقان ابن الخاقان بن الخاقان ، فتحعلى شاه قاجار ، خلّد اللّه ملكه و سلطانه ، و جعل فوق فرق
هامش
( 1 ) - س 12 ى 31 .