بنابراين مذهب ، بودن ماهيت است در خارج بحيثيتى كه منتزع شود از آن ، وجود و قائم باشد به آن ، در عقل ، چنان كه مذهب محققين ايشان است . و يا قيام معنى وجود است بر ماهيت در خارج ، چنان كه مذهب جماعتى از متكلمين است ، و معلوم است كه در هردو صورت تا تجوهر و قوام از براى ماهيت ثابت نباشد منشأ انتزاع و معروض وجود نمىتواند شد ، و تجوهر ماهيت مركبه موقوف بتجوهر اجزاء است ، پس موجوديت ماهيت نيز موقوف بتجوهر اجزاء خواهد بود . و اما بنا بر اصالت وجود و اعتباريت ماهيت ، پس مىگويم : همچنانكه ماهيت در موجوديت تبع وجود است در اصل تجوهر و قوام ماهيتى نيز تبع وجود است چنان كه در لمعات سابقه محقق و مبين گرديد ، و ظاهر است كه مرتبهء تجوهر و قوام اجزاء سابق است بر تجوهر و قوام مركب و در مرتبهء سابقه تجوهر و قوام اجزاء ، تبع وجود است ، پس وجود اجزاء سابق است بر تجوهر اجزاء ، و تجوهر اجزاء مقدم است بر تجوهر مركب ، پس وجود اجزاء نيز سابق مىباشد بر تجوهر مركب ، اگرچه جهت سبق وجود بر اجزاء غير جهت سبق اجزاست بر مركب . پس محقق گرديد كه احتياج در تجوهر و قوام مستلزم احتياج در موجوديت است ، و نيز مىتوان گفت اگرچه بنابراين مذهب وجود بحسب خارج و مطلق واقع اصل و متبوع است ، و ليكن بحسب تعملى از عقل و تعريهيى از ذهن كه مرتبهيى از مراتب واقع است ماهيت اصل و متبوع است ، و بحسب اين نظر ماهيت بمعروضيت و موصوفيت موصوف است ، و وجود بصفتيت و عارضيت متصف است ، پس وجود در اين اعتبار كه مرتبهيى از مراتب واقع و درجهيى از درجات نفس الامر است ، محتاج است بماهيت ، و ماهيت محتاج است باجزاء ، پس موجوديت ماهيت نيز محتاج مىباشد باجزاء از اينجا ظاهر مىشود كه هريك از ماهيت و وجود سابقند بر ديگرى بحسب تقرر باعتبارى ، نه اينكه مطلقا ماهيت سابق است بحسب تقرر بر موجوديت ، چنان كه مذهب محقق دوانى است ، و نه اينكه موجوديت مطلقا بحسب تقرر سابق است بر تقرر ماهيت ، چنان كه مذهب سيد مدققين صدر الدين شيرازى است ، با اينكه اين مذهب با مذاق او كه اعتباريت وجود و اصالت ماهيت است در مشرب واحد موافق و ملائم نمىآيند . حاصل كلام ثبوت احتياج در واقع و نفس الأمر است . نمىبينى كه بنا بر قاعدهء « الشىء ما لم يجب لم يوجد ، و ما لم يمتنع لم يعدم » ماهيات امكانيه در خارج و مطلق واقع ، يا واجبند بوجود علت ، و يا ممتنعند بعدم علت ، و امكان از براى
لمعات الهيه (فارسى) — صفحة 106
مساهمون: ملا عبد الله مدرس زنوزى
ص١٠٦