حمله كردند ، ياران حسين نيز با آنها جنگيدند ، ياران يحيى گريختند و ياران حسين بر آنها پيروز شدند . نخستين اسير ، هيضم عجلى بود . افراد پست و فرومايه كوفه گريختند در حالى كه بيشتر آنها فاقد سلاح بودند سواران حسين هم آنها را زير سم اسبان لگد كوب كردند . سپاه يحيى ، او را تنها گذاشت او زره بر تن داشت ، اسبش لغزيد و او را بر زمين انداخت . يكى از فرزندان خالد بن عمران به او رسيد ، و يحيى را نشناخت و به نيكى با وى سخن گفت و چون زره مخصوص خراسانيان را بر تن او ديد گمان كرد كه وى يكى از سپاهيان خراسان است . آن گاه به يكى از يارانش دستور داد تا پياده شود و سر از تن او جدا كند . يكى از همراهان وى ، يحيى را شناخت . خالد آن سر را نزد محمد بن عبد اللّه بن طاهر فرستاد . بسيارى از سپاهيان ادعاى قتل او را كردند ، محمد هم سر را نزد مستعين فرستاد . مدت كمى سر را در سامرا نصب كردند ، سپس آن را پايين آورده ، به بغداد فرستادند تا آنجا نصب شود ، ولى محمد نتوانست سر را نمايان كند زيرا مردم بسيارى جمع شدند و ترسيد كه سر را از او بگيرند ، لذا سر را نصب نكرد و آن را در صندوقى در انبار اسلحه قرار داد . حسين بن اسماعيل ، سرهاى كشته شدگان را به بغداد فرستاد و اسيران را نيز به همراه آنها روانه كرد تا زندانى شوند . محمد بن عبد اللّه ، نامهاى به خليفه نوشت و از وى خواست تا آنها را آزاد كند . خليفه نيز دستور داد تا آنها را آزاد كنند و سرها را هم به خاك سپارند و نصب نكنند ، آنها نيز چنين كردند .
چون خبر قتل يحيى رسيد ، محمد بن عبد اللّه ، مجلسى برپا كرد تا مردم براى عرض تبريك نزد وى بروند . داود بن قاسم ابو هاشم جعفرى نزد او رفت و گفت : اى امير ! براى كشته شدن مردى به تو تبريك مىگويند كه اگر رسول خدا ( ص ) زنده بود ، اين فاجعه را به او تسليت مىگفتند ، محمد به او پاسخ داد ، داود از آنجا خارج شد و اين شعر را سرود :
اى فرزندان طاهر آن را بخوريد كه شما را به و با مبتلا مىكند زيرا گوشت پيامبر ( ص ) گوارا نيست خداوند ، خونخواهى او را بر عهده دارد و شايسته است كه چنين
تاريخ الكوفة ( تاريخ كوفه ) ( فارسى ) — صفحة 469
مساهمون: سعيد راد رحيمى
ص٤٦٩