تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الكوفة ( تاريخ كوفه ) ( فارسى ) — صفحة 401

مساهمون:

ص٤٠١
كه قيام كرده‌اند ، كه خداوند آنها را رسوا خواهد كرد ، و من نخستين كسى هستم كه دعوت تو را اجابت مىكند ، گروهى را با من و گروهى با ديگرى روانه كن . ابن مطيع از كاخ خارج شد ، و نزد مردم آمد و به سبب گريختن ، آنها را سخت مورد ملامت و نكوهش قرار داد ، و به آنها دستور داد تا عليه مختار و يارانش قيام كنند . چون مختار ديد كه يزيد بن حرث مانع ورود او به شهر شده است ، از راه خانه‌هاى مزينه ، احمس و بارق رفت كه خانه‌هايشان از يكديگر جدا بود . احمر بن شميط به ابن كامل گفت : آيا او روزه گرفته است ؟ گفت : بله ، احمر گفت : اگر افطار كند ، نيرومندتر خواهد بود . ابن كامل گفت : او معصوم است و خودش بهتر مىداند چه مىكند . احمر گفت : راست گفتى از خدا آمرزش مىخواهم . مختار گفت : آرى ، اين جا براى جنگيدن مناسب است . ابراهيم گفت : خداوند ، آن قوم را شكست داد و در دلهاى آنها ترس و رعب افكند . بيا برويم ، به خدا سوگند ، براى تصرف قصر مانعى نيست ، مختار تمام پير مردان ناتوان و بيمار و كالاهايشان را در آن محل گذارد و ابو عثمان نهدى را به نگهدارى آنها گمارد ، و ابراهيم را پيش فرستاد . ابن مطيع نيز عمرو بن حجاج را با دو هزار نفر روانه كرد . عمرو بن حجاج به سوى مختار و يارانش رفت و مختار شخصى را نزد ابراهيم فرستاد تا به وى بگويد كه پرچم را بپيچيد و برافراشته نگه داريد ، ابراهيم نيز پرچم را پيچيد و همان جا ماند . مختار به يزيد بن انس دستور داد تا با عمرو بن حجاج بجنگد . او رفت . مختار نيز از پى ابراهيم حركت كرد ، سپس در محل مصلاى خالد بن عبد اللّه توقف كرد ، ابراهيم هم رفت تا از سوى كناسه وارد كوفه شود و شمر بن ذى الجوشن با دو هزار نفر به جنگ وى شتافتند . مختار سعيد بن منتقد همدانى را به جنگ شمر فرستاد كه به او درگير شد ، مختار به ابراهيم پيغام داد كه بسوى قصر برو ، او رفت تا به كوچه شبث رسيد . ناگاه نوفل بن مساحق با دو هزار نفر رسيد . برخى گويند : تعداد آنها پنج هزار نفر بود ، و اين صحيح است . ابن مطيع به منادى دستور داد به مردم اعلام كنند تا به اين مساحق بپيوندد . ابن مطيع هم خارج شد و كنار كناسه ايستاد و شبث بن ربعى را در قصر گذاشت . ابن اشتر به ابن مطيع نزديك شد ، و به يارانش دستور داد تا پياده شوند و به آنها گفت : از اين مترسيد
تاريخ الكوفة ( تاريخ كوفه ) ( فارسى ) — صفحة 401 | سعيد راد رحيمى / السيد حسين البراقي النجفي