آن گاه گفت : اى عبد اللّه بن شداد ! تو هم برو و فرياد بزن يا منصور امّت ، شما اى سفيان بن ليلى و قدامة بن مالك برخيزيد و ندا دهيد : اى خونخواهان امام حسين ( ع ) بپاخيزيد ، خودش هم لباس رزم پوشيد و ابراهيم به او گفت : كسانى كه در محلهها آماده هستند ، مانع رسيدن ياران ما مىشوند ، من با همراهانم نزد قومم مىروم تا كسانى را كه با من بيعت كردهاند ، فرا خوانم و با آنها اطراف كوفه بگرديم و مردم را به خونخواهى امام حسين ( ع ) دعوت مىكنيم و هر كس بخواهد نزد ما مىآيد ، و هر كس نزد تو آمد ، آنها را به همراه كسانى كه نزد تو هستند نگهدار و اگر به نبرد با تو شتاب كنند ، كسانى نزد تو هستند كه از تو دفاع و حمايت كنند تا من بازگردم . مختار گفت : كارت را انجام بده و با شتاب نزد من باز گرد ، مبادا به سوى اميرشان به روى و با او نبرد كنى ، اگر جنگ نكردن امكانپذير باشد با هيچ كس نبرد نكن ، مگر اين كه كسى آغازگر جنگ باشد . ابراهيم با يارانش رفت تا به قومش رسيد و بسيارى از كسانى كه با وى بيعت كرده بودند ، نزد او گرد آمدند و تا پاسى از شب با آنها در كوچههاى شهر قدم زد و از جايگاه فرماندهان كه ابن مطيع آنها را منصوب كرده بود ، اجتناب ورزيد . تا اين كه به محله سكون رسيد و گروهى از سواران زجر بن قيس جعفى سوى وى آمدند و فرماندهى نداشتند . ابراهيم و افرادش به آنها حمله كردند و آنها را به عقب راندند تا آنجا كه ناگزير به محله كنده رفتند و هنگام جنگ مىگفت : خداوندا ! تو مىدانى كه براى خاندان پيامبر تو خشمگين شدهايم و به خونخواهى آنها قيام كردهايم ، ما را بر آنها پيروز فرما « 1 » . وى پس از اين كه ابراهيم ، آنها را شكست داد ، از آنجا بازگشت .
سپس ابراهيم حركت كرد تا به محلهء اثير رسيد و يارانش با صداى بلند ، شعار خويش را اعلان كردند . سويد بن عبد الرحمن منقرى به سوى آنها آمد و اميدوار بود تا با آسيب زدن به آنها نزد ابن مطيع منزلتى يابد . ناگهان ابراهيم متوجه شد كه سويد به او رسيده است ، لذا به يارانش گفت : اى نگهبانان خدا ! پياده شويد . شما از اين بدكارانى كه خون خاندان پيامبر را ريختهاند ، به فتح و پيروزى سزاوارتريد . آنها هم پياده شدند ، ابراهيم بر
هامش
( 1 ) - اللهم انك تعلم انا غضبنا لاهل بيت نبيك ، و ثرنا لهم فانصرنا على هولاء - م .