آگاهى نيافت !
ديرى نپائيد كه در صنعاء يمن شايع شد كه ياران اسود عنسى براى تصرف شهر در راهند . قيس در اين موقع رياكارانه شتابان خود را به ( فيروز ، و داذويه ) رسانيد ، و ترسان از وضعى كه پيش آمده بود با ايشان به مشورت نشست ، تا گمان نبرند او را در اين ماجرا دستى است ، و آنقدر ريا و سالوس به كار برد كه اينان سخن او را پذيرفتند و به راهنمائىهاى او دل قوى داشتند !
نيرنگهاى قيس در برانداختن حكومت
روز ديگر قيس ميهمانئى ترتيب داد و فيروز و دادويه و جشيش را به شركت در آن دعوت كرد . داذويه پيش از دو يار ديگر خويش قدم به سراى قيس نهاد ، و قيس نيز فرصت را از دست نداد و ناجوانمردانه او را كشت ، و يكى از سه مانع را از پيش پاى مقاصدش برداشت .
ديرى نپائيد كه ( فيروز ) از راه رسيد ، و همينكه به خانهء قيس نزديك شد ، صداى دو زن را از بامهاى روبروى يكديگر شنيد كه يكى به ديگرى مىگفت :
بيچاره فيروز ! او هم مانند دوستش دادويه كشته مىشود .
فيروز با شنيدن اين سخن تكان سختى خورد و با شتاب از آنجا دور شد . در همين احوال جشيش از راه رسيد و از ماجرا با خبر گرديد و هر دو شتابان از معركه گريختند .
پاسبانان و مردان قيس كه كمى دير از فرار و دوستش خبردار شده بودند سر در عقب ايشان نهادند ، اما فيروز و جشيش شتابان خود رااز دسترس ايشان به دور داشته روى به كوه ( خَولان ) كه منزلگاهى خويشان و دائيهاى فيروز بود نهادند و خود را در پناه ايشان كشيدند . سربازان قيس نيز ناگزير بازگشتند و ماجرا را به قيس بازگفتند .
قيس بدون مزاحمت به صنعاء حمله برد و آن را به سادگى گشود و بر اطراف و نواحى آن دست يافت ، و هم در اين هنگام بود كه سواران اسود عنسى به صنعاء وارد شدند و پشت قيس را به وجود خود محكم كردند .
در اين ميان گروهى از مردم يمن گرد فيروز را گرفتند ، و او نيز آنچه را كه پيش