تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خمسون ومائة صحابي مختلق ( يكصد و پنجاه صحابي ساختگى ) ( فارسى ) — صفحة 242

مساهمون:

ص٢٤٢
مكشوح » بناى طغيان نهاد و كمر به كشتن ( فيرُوز ، و داذُويه ، و جُشَيش ) بست . ابوبكر در نامه‌اى كه براى « عُمَرذى مران » ، و « سَعيد ذى زُود » ، و « سُمَيفع ذى كِلاع » ، و « حَوشَب ذى ظُلَيم » ، « شَهر ذى يَناف » فرستاد ، ايشان را به تمسّك به اسلام و فرمانبردارى خدا ، و خدمت به مردم فراخواند و وعده فرمود كه سپاهى نيز به كمك و يارى ايشان خواهد فرستاد ، متن نامه چنين است : « از ابوبكر ، جانشين رسول خدا ( ص ) به ( عمير بن افلح ذى مران ، و سعيد بن عاقب ذى زود ، و سميفع ناكورذى كلاع ، و حوشب ذى ظليم ، و شهرى ذى يناف ) . اما بعد ؛ به كمك ايرانيان بشتابيد و با دشمنانشان بجنگيد ، و ايشان را در پناه خود بگيريد و از ( فيروز ) فرمان بريد و در خدمتش بكوشيد كه او از جانب من فرماندار آن ناحيه مىباشد . » اين نامه را ابوبكر در حالى براى اين سران نوشت كه آن ناحيه در آن تاريخ به هم يارى ( فيروز ، و داذويه ، و جشيش ، و قيس ) اداره مىشد . با اين حال ابوبكر با نوشتن آن نامه ، حكومت يمن را در عهدهء ( فيروز ) نهاد ، و مقام و پست جديد او را به سران يمن ابلاغ كرد . اين خبر به گوش ( قيس ) رسيد سخت برنجيد و در مقام انتقام برآمد . پس نامه‌اى به ذى كلاع نوشت كه ايرانيان مردمانى خانه‌به دوش و سرگردانند كه در سرزمين شما به آقائى رسيده‌اند و اگر به ايشان مجال داده شود هم‌چنان بر شما سرورى خواهند نمود . به نظر من كار خردمندانه اين‌كه ما سردسته‌هاشان را بكشيم و بقيهء آنان را از ديار خود برانيم . ذى كلاع و ديگر سران اگرچه به نامهء ( قيس ) اعتنائى نكردند ، اما ( فيروز ) و ديگر ايرانيان را نيز به حال خود رها كرده از دادن هرگونه كمك و ياريئى به ايشان سرباز زدند . قيس ، خود آمادهء كشتن سران پارسى ، و راندن همهء ايشان از سرزمين يمن گرديد و در انجام چنين مقصودى در پى فرصتى مناسب مىگشت تا اين‌كه ياران ( اسود عنسى ) مدعى پيامبرى را كه چندى پيش كشته شده در شهرهاى يمن پراكنده و سرگردان شده بودند براى رسيدن به هدف خود مناسب ديد و پنهانى ايشان را بگرد خودفراخواند . اينان نيز كه پناه‌گاهى مىجستند ، دعوت قيس را پذيرفتند و به يارى او قول مساعد دادند . از اين تماس هيچ‌كس
خمسون ومائة صحابي مختلق ( يكصد و پنجاه صحابي ساختگى ) ( فارسى ) — صفحة 242 | السيد مرتضى العسكري / سردارنيا