طبرى از سيف روايت مىكند كه كار گزاران رسول خدا به هنگام فوت آن حضرت در قلمرو اسلام به شرح زير بودهاند :
بر مكه و اطراف آن دو نفر و به اين شرح :
عتاب بن اسيد بر قوم « كنانه » ، و طاهر بن ابى هاله بر « عك » . و اين طرز تقسيم حكومت از آن سبب بو كه رسول خدا فرمود « كار گزاران « عك » را از قبيلهء خودشان يعنى « معد بن عدنان » انتخاب كنيد » .
بر طائف و سرزمينهاى آن نيز دو نفر و به اين شرح گماشته شدهاند :
بر شهر نشينان ، « عثمان بن ابى العاص » ، و بر مردم صحرا نشين « مالك بن عوف نصرى » .
بر نجران و نواحى آن دو نفر : « عمرو بن حزم » را به امامت جماعت براى اداى نماز ، و « ابو سفيان حرب » را براى جمع آورى صدقات از آنان مأمور فرمود .
بر حد فاصل بين سرزمينهاى « ربيع و زبيد تا حدود نجران » خالد بن سعيد نوادهء عاص ، و بر تمامى قبايل « همدان » عامر بن شهر ، و بر صنعاء يمن « فيروز ديلمى » با همكارى « داذويه ، و قيس بن مكشوح » .
بر سرزمين جند « يعلى بن اميه » و بر قبيلهء اشعريين « طاهر بن ابى هاله » را علاوه بر حكومتش بر عك ، و بر زمينهاى مأرب « ابو موسى اشعرى » .
و « معاذ بن جبل » را به سمت معلم احكام و حاكم شرح حدود و قوانين اسلام در يمن و حضرموت منصوب فرمود .
و در روايتى ديگر ، طبرى از قول سيف بن عمر ، آورده است كه :
پيغمبر خدا بر نواحى حضرموت از جمله قبايل ( سكاسك و سكون ) عكاشه فرزند ثور ، و بر قبايل معاويه بن كنده ، عبد الله يا مهاجر را مأمور ساخت .
مهاجر بيمار شد ، و ناچار نتوانست به محل مأموريت خود عزيمت كند ، اما پس از وفات رسول خدا ، ابو بكر او را به محل مأموريتش گسيل داشت .
رسول خدا « زياد بن لبيد » را بر حضرموت گماشت ، و همين زياد بود كه در غياب مهاجر ، كارهاى او را نيز ان جام مىداد .
اين كار گزاران همگى تا زمان رحلت پيامبر اسلام از جانب آن حضرت در محل مأموريت خود انجام وظيفه مىكردند ، مگر باذام ، كه چون در گذشت ، رسول خدا محل مأموريت او را بين ديگر عمال و كار گزاران خود قسمت فرمود .
شهر بن بادام نيز پس از در گذشت رسول خدا ، با حملهء « اسود عنسى » به حدود مأموريتش ، وسيلهء اسود به قتل رسيد .
4 - طبرى از قول سيف بن عمر ، در خبر اسود عنسى چنين مىنويسد :
اسود عنسى چون ادعاى پيغمبرى كرد ، به نجران حمله برد ، و « عمرو بن حزم و خالد بن
خمسون ومائة صحابي مختلق ( يكصد و پنجاه صحابي ساختگى ) ( فارسى ) — صفحة 256
مساهمون: السيد مرتضى العسكري
ص٢٥٦