عبد الله خود را به كمك طنابى از فراز دژ به پاى قلعه رسانيد ، و اين جا و آن جا در ميان سپاه دشمن به تجسس پرداخت ، و پس از اين كه علت آن همه بانگ و خروش را به خوبى دريافته بود ، پا به چادر « ابجر عجلى » نهاد ، مادر عبد الله از قبيلهء « بنى عجل » و با « ابجر » خويشى داشت . چون چشم ابجر به عبد الله افتاد بر او بانگ زد :
- براى چه آمدهاى ؟ خدا چشمت را روشن نكند . عبد الله جواب داد :
- دايى جان ! گرسنگى ، درماندگى ، سختى محاصره ، و هزاران بد بختى ديگر مرا به اين جا كشانيده است . من مىخواهم به قبيلهام بروم و به كمك تو نيازمندم . ابجر گفت :
- قسم مىخورم كه دروغ مىگويى ، با اين وجود كمكت مىكنم .
پس توشهء راهى ، و جفتى پاى افزار به عبد الله داد ، و او را تا خارج اردوگاه بدرقه كرد .
چون از اردوگاه دور شدند ، ابجر به عبد الله گفت : برو ، كه به خدا قسم تو امشب بد خواهر زادهاى بودى !
عبد الله در دور شدن از سپاه منذر به سمت دژ نرفت و به سوى ديگر روان شد ، اما همين كه مطمئن گرديد كه از ديد ابجر دور شده است راه خود را بگردانيد و به پاى دژ باز گشت و با همان طناب كه آويخته بود خود را از ديوار دژ بالا كشيد و به داخل قلعه انداخت و ماجرا را چنين باز گفت :
بازرگانى شراب فروش به سپاه دشمن وارد شده و افراد سپاهى با خريد شراب از او ، همگى مست و او خود بى خود افتاده ، عقل و كنترل خود را از دست دادهاند ، به طورى كه سر از پا نمىشناسند و اين سر و صدا همه از آن سبب است .
مسلمانان با شنيدن گزارش عبد الله ، با شمشيرهاى آخته از دژ بيرون تاختند ، و چون بلاى آسمانى بر سر دشمن فرود آمدند .
در اين شبيخون كه به سپاه دشمن زدند ، پاى ابجر نيز قطع گرديد كه بر اثر آن در گذشت .
صبح گاهان همهء اموال و غنايم جنگى را كه به دست مسلمانان افتاده بود ، در قلعهء « جواثا » از پيش چشم علاء گذرانيدند .
علاء هم چنان به تعقيب مشركان ادامه داد و آنان نيز هم چنان عقب نشينى مىكردند تا اين كه به دروازهء شهر رسيدند ، فشار و حملات بى امان مسلمانان كار را بر مشركان تنگ و تنگتر ساخته بود تا اين كه سرانجام فرزند منذر از علاء در خواست صلح و متاركهء جنگ كرد . علاء پيشنهاد صلح او را پذيرفت و با او پيمان بست به شرط اين ثلث دارايى و اموال آنها ، از آن چه در شهر موجود بود تسليم او كنند ، و آن چه كه در خارج از شهر وجود داشت هم چنان به مسلمانان تعلق داشته باشد .
علاء در پى اين پيروزى مال و خواستهء فراوان به مدينه فرستاد ، و منذر نعمان كه مخارق خوانده مىشد از ترس جان بگريخت و خود را به شام انداخت ، و هم در آن جا بود كه
خمسون ومائة صحابي مختلق ( يكصد و پنجاه صحابي ساختگى ) ( فارسى ) — صفحة 109
مساهمون: السيد مرتضى العسكري
ص١٠٩