بود كه از گوشههاى صحرا ، شترهاى ما شتابان به سوى ما باز گشتند و پيش پاى ما زانو زدند . هر كدام از ما شتر خود را باز يافت با همهء بارهايى كه بر پشت داشت سالم و دست نخورده ! !
پس از اين پيش آمد شگفت ، ما شترهاى خود را آب داديم و مشكها را از آب پر كرديم و سپس روى به راه نهاديم . . . .
راوى ادامه داده مىگويد :
« ابوهريره » در مصاحبت و هم دمى من بود ، چون مقدارى راه رفتيم و آبگير از نظرها پنهان شد ، ابو هريره روى به من كرد و پرسيد :
- تو اين سرزمين و جاى آبگير را مىشناسى ؟ گفتم :
- هيچ كس در شناسايى اين محل به پاى من نمىرسد . ابو هريره گفت :
- حال كه چنين است بيا تا با هم به آبگير برگرديم .
من به همراهى ابو هريره به محل آبگير باز گشتم ، اما با تمام شگفتى ، آن جا نه آبى ديدم ، و نه اثرى از آبگير ! به ابو هريره گفتم :
درست است ، و به خدا قسم كه اين ، همان جاى آبگير است . من مخصوصاً آفتابهام را از آب آن پر كردم و بر لب آبگير گذاشتم تا نشانهاى براى يافتن جاى آبگير باشد ! ! راوى مىگويد : ما خدا را سپاس گفتيم و به جانب همراهان خود باز گشتيم .
سيف در دنبالهء اين افسانه مىگويد :
علاء با سپاهيان خود به راه ادامه داد تا به « هجر » رسيد . دو سپاه روياروى يك ديگر سنگر گرفتند ، فرماندهى سپاه مشركين را « شريح بن ضيعه » رييس قبيلهء قيس كه « حطم » ناميده مىشد به عهده داشت . افراد قواى دشمن آزادانه رفت و آمد مىكردند ، ولى شب هنگام سپاهيان اسلام در يافتند كه مشركان به باده گسارى پرداخته ، مست و از خود بى خود شدهاند پس ، از اين فرصت استفاده كرده به ناگاه به آنها حمله برده شمشير در ميانشان نهادند . در اين ميان « عفيف بن منذر » دلاورى از خاندان بنى عمرو تميم ، با يك ضربت شمشير پاى حطم را قطع كرد و او را به همان حال رها نمود تا در درد و عذاب بميرد .
در اين حملهء برق آسا ، گروهى از بردران و خويشاوندان عفيف به همراهى او در جنگ شركت داشتند كه در همان شب و در گير و دار جنگ كشته شدند . و هم در آن جنگ بود
خمسون ومائة صحابي مختلق ( يكصد و پنجاه صحابي ساختگى ) ( فارسى ) — صفحة 101
مساهمون: السيد مرتضى العسكري
ص١٠١