افراد سپاهى خود او سرزمين « دهناء » كه بيابانى كويى و از زمينهاى تميم است ، و در آن هفت تپهء رمل و شنهاى روان وجود دارد ، گذر كرد .
چون علاء با سپاهيان خود به قلب آن بيابان خشك و سوزان رسيد ، شبان گاه فرمان توقف داد و خود و يارانش در آن جا فرود آمدند ، اما در همين هنگام به ناگهان شترهاى ايشان با بارهايى كه بر پشت داشتند رم كرده روى به گريز نهادند ، و آنها را بدون توشه و آبى در آن بيابان خشك و سوزان بر جاى گذاشتند .
از اين پيش آمد چندان اندوه و نگرانى بر آن گروه مستولى شد ، كه جز خدا كسى نمىداند . ناچار تن به مرگ داده به يك ديگر وصيت كردند !
علاء چون از حال ياران با خبر گرديد ، ايشان را فرا خواند و گفت :
« ابو هريره » در مصاحبت و هم دمى من بود ، چون مقدارى راه رفتيم و آبگير از نظرها پنهان شد ، ابو هريره روى به من كرد و پرسيد :
- اين غم و اندوه چيست كه بر شما روى آورده است ؟ گفتند :
- جاى ملامت نيست ، خودت مىدانى كه صبح گاهان هنوز هوا به گرمى ننشسته است كه از ما به جز داستانى بر جاى نخواهد ماند ! علاء در پاسخ ايشان گفت :
- نترسيد ، مگر شما مردم ، مسلمان نيستيد ، مگر در راه خدا قدم نگذاشتهايد ، مگر به يارى دين خدا برنخاستهايد ؟ گفتند :
- آرى چنين است . علاء گفت :
- پس اكنون كه چنين است ، مژده باد شما را ، و قوى دل باشيد ، كه به خدا سوگند ، ايزد چون شما كسانى را در چنين حالتى وا نمىگذارد .
صبح شد و منادى علاء به هنگام طلوع فجر بانگ نماز سر داد ، راوى مىگويد :
علاء با ما نماز گزارد ، در حالتى كه بعضى از ما به علت نداشتن آب ، ناگزير از تيمم بوديم ، و برخى ديگر هنوز بر وضوى شام گاهى خود باقى بودند .
چون علاء نماز را به جاى آورد ، روى دو زانو نشست ، و مردم هم از او پيروى كردند ، علاء دستها را به دعا بلند كرد ، سپاهيان هم با او به دعا كردن مشغول شدند .
اين وضع هم چنان ادامه داشت تا اين كه تابش آفتاب از دور سرابى نمايان ساخت ، علاء گفت : يكى برود و براى ما خبرى بياورد . از افراد سپاهى يك نفر برخاست و به طرف سراب روان شد و پس از زمانى برگشت و گفت : سراب است و از آن خبرى نيست .
علاء بار ديگر روى به دعا كردن آورد ، و بار ديگر سرابى نمايان شد ، و چون نوبت اول كسى رفت و خبر يأس آور آورد .
علاء هم چنان به دعاى خود ادامه داد ، بار سوم امواج آب از دور نمايان شد ، و اين بار ، رونده مژدهء آب آورد ! !
همه به جانب آن شتافتيم ، از آن نوشيديم و سر و تن شستيم ، و هنوز آفتاب كاملًا بالا نيامده
خمسون ومائة صحابي مختلق ( يكصد و پنجاه صحابي ساختگى ) ( فارسى ) — صفحة 100
مساهمون: السيد مرتضى العسكري
ص١٠٠