آن جا بيرون خواهند كرد ، در حالى كه عزت از آن خدا و پيامبرش و مؤمنين مىباشد .
داستان جهجاه و جوانان انصار چون به گوش حسان بن ثابت انصارى شاعر رسيد ، ناراحت شد در حالى كه روى سخنش با گروه مهاجرين بود ضمن شعرى به كنايه و سخره گفت :
« بى سر و پاها به عزت و آقايى رسيدند و برترى جستند ، و آن وقت فرزند فريعه ( مادر حسان ) بى كس و تنها و درمانده شد . » ( 1 )
صفوان فرزند معطل با شنيدن اين شعر نزديكى از مهاجران رفت و گفت به خدا قسم كه حسان در شعر خود به جز من و تو به كسى ديگر نظر نداشته ، زخم زبانش متوجه ما مىباشد ، بيا تا با شمشير او را ادب كنيم . مرد مهاجر از هر گونه اقدامى در اين مورد خوددارى كرد ، و در نتيجه صفوان در حالى كه شمشير برهنهء خود را در دست مىفشرد تنها به جانب حسان رفت و او را در ميان جمعى از قبيله اش زخمى كرد و گفت :
« دم شمشير را از من فراگير ، چه من شاعر نيستم كه هجو را با شعر پاسخ بدهم . »
رسول خدا اينجا نيز بين آن دو را آشتى داد و موضوع به خير انجاميد . ( 2 ) به اين ترتيب نخستين جدال بين دو قبيلهء مهاجرين قريشى ، و يمانى هاى انصار برسر فخر فروشى بر يك ديگر و برترى جويى با حكمت رسول خدا پايان يافت .
دومين نشانهء تعصب
تعصبات قبيله اى ، دومين بار پس از رسول خدا بروز كرد و آن وقتى بود كه انصار از قبيلهء اوس و خزرج در سقيفهء بنى ساعده اجتماع كردند و جنازهء پيامبر خدا را بدون انجام كوچك ترين تشريفاتى در ميان خانواده اش رها كردند ، و براى خلافت به راى زنى پرداختند .
سعد بن عباده رييس تيره خزرج سخنرانى كرد و گفت : حكومت را پس از رسول خدا تنها خودتان به دست بگيريد . انصار همگى بانگ برداشتند : با رأيت موافقيم ، درست