تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خمسون ومائة صحابي مختلق ( يكصد و پنجاه صحابي ساختگى ) ( فارسى ) — صفحة 77

مساهمون:

ص٧٧
و بر جهنى كه با قبيلهء خزرج هم پيمان بود ، بر سر تقدم بر آب و كنار زدن يك ديگر به مخاصمه برخاستند ، كشمكش و كتك كاريشان بالا گرفت . جهجاه با صداى بلند به نام مهاجرين شعار داد و از ايشان يارى خواست . سنان نيز به نام انصار شعار داد ، و از آنها كمك طلبيد . عبد الله بن ابى سلول خزرجى رهبر و سر دستهء منافقان به خشم آمد و به جمعى از بستگانش كه همراه او بودند روى كرد و گفت : آخر كار خود را كردند و حالا بر ما آقايى مىفروشند ، و در زادگاه ما بر ما برترى مىكنند . قسم به خدا داستان ما با اين بى سر و پاهاى قريشى همان است كه گفته اند : سگت را كه بپرورانى تو را مىخورد ! به خدا سوگند اگر به مدينه برگشتيم ، آنان كه عزت و آقايى دارند ، فرومايگان را از شهر بيرون مىكنند ! سپس به اطرافيان خود متوجه شد و گفت : اين كارى است كه خودتان بر سر خود آورده ايد . شهرتان را در اختيارشان گذاشتيد و داراييتان برادر وار با آنها قسمت كرديد ، و اكنون كار شما به اينجا رسيده است ، به خدا اگر از دادن دارايى خود به آنها خوددارى كنيد ، از زادگاه شما به جاى ديگرى خواند رفت . اين سخنان را به پيامبر خدا گزارش دادند ، و از او اجازه خواستند تا عبد الله را بكشند ، ولى آن حضرت موافقت نفرمود و با رفق و مدارا و حكومت موضوع را به خوبى فيصله داد . به اين ترتيب كه بلافاصله دستور داد تا سپاه نا به هنگام حركت كند . لشكر تمام آن روز ، و آن شب را راه پيمود ، صبح زود دوم شد ، آفتاب سر زد و بر آنها تابيد و گرماى روز بالا گرفت و آنها را كلافه كرد و چيزى نمانده بود كه از پاى در آيند ، در اين موقع حضرت دستور استراحت داد . پاى سواران كه بر زمين رسيد ، و بدن ها بر روى آن قرار گرفت از فرط خستگى همگى به خواب سنگينى فرو رفتند ، و ديگر مجالى براى ياوه گويى ها و فخر فروشى ها برايشان باقى نماند و در چنين موقعى بود كه سورهء منافقان بر آن حضرت نازل شد كه در آيهء هشتم آن مىفرمايد :
يَقُولُونَ لَئِنْ رَجَعْنا إِلَى الْمَدِينَةِ لَيُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الْأَذَلَّ وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ
: مىگويند چون به مدينه باز گشتيم آنان كه آقايى و عزتى دارند ، فرومايگان را از