اجتماع كرده بودند . ما در مرج الصفر نبرد را آغاز كرديم ، و بينى قبيلهء غسان را همه بريديم طورى كه بر ايشان بينى نماند ! در آن روز غسانيان همه گريختند ، مگر آنان كه با شمشير ما پاره پاره بر زمين افتاده بودند . از آن جا به بصرى باز آمديم ، و آن را يافتيم و او نيز آن چه را كه در خود پنهان داشت براى ما آشكار كرد . درهاى بصرى را گشوديم و سپس از آن جا بر پشت شتران به جمع عشيره ها به يرموك روى آورديم . »
اين رجز را ابن عساكر در پايان روايت سيف نقل كرده است ، در حالى كه طبرى طبق سنتى كه غالباً در حذف اشعار و رجزها در تاريخش دارد ، آن را نياورده و از روايت سيف حذف كرده است .
حموى نيز به حديث سيف در معرفى مصيخ استناد كرده است آن جا كه مىگويد : مصيخ بهراء آبادى ديگرى است در مرز شام ، كه خالد بن وليد موقعى كه به شام عزيمت كرد ، بعد از سوى در آن جا اطراق نموده است . و چون خالد مردم مصيخ را در حال غفلت يافت ، اين بى خيالى آنان را به كام مرگ كشانيد . چه خالد به سپاهيان خود فرمان داد تا بر آنها بتازند ، بزرگ آن مرد چون چنين ديد بانگ برداشت :
« ايا ساقيا مىصبح گاهى بده پيش از اين كه سپاه ابو بكر برسد ، شايد كه مرگ ما نزديك باشد و ما نمىدانيم . »
كه با يك ضربت شمشير گردنش را زدند و خونش با شرابش به هم آميخت و چون كار آنها را پاك بساختند اموال ايشان را به غنيمت بردند و خمس غنايم را براى ابو بكر ( رض ) به مدينه فرستادند .
خالد پس از آن عنان عزيمت به جانب يرموك كشيد ، و قعقاع بن عمرو ضمن اشعارى از مصيخ بهراء چنين ياد كرده است : آن وقت حموى سه بيت اول اشعارى كه گذشت آورده است .
حموى همچنين در موضوع يرموك به همين حديث سيف استناد كرده كه مىگويد :
قعقاع بن عمرو در مسير خالد از عراق به جانب شام چنين سروده است . . . آن وقت
خمسون ومائة صحابي مختلق ( يكصد و پنجاه صحابي ساختگى ) ( فارسى ) — صفحة 167
مساهمون: السيد مرتضى العسكري
ص١٦٧