ايرانيان : ( 4 )
قصهء رود خون
اما در مورد داستان رود خون و سوگندى كه خالد بن وليد خورده بود . ابن دريد در كتاب اشتقاق چنين آورده است :
منذر بزرگ در آن روز كه افراد قبيلهء بكر بن وائل را به طرز فجيعى مىكشد ، و ايشان را بر سر كوهى مىبرد و پشت سر هم گردن مىزد ، سوگند خورده بود كه از آنان آن قدر آدم بكشد تا خونشان به دامنهء كوه برسد ! با وجودى كه تعداد كشته شدگان بسيار بود ، با اين وجود خون آنها حتى به نيمه راه هم نرسيده بود و اين مسأله عصبانيت و خشم منذر را بيش از پيش افزون مىساخت . در آخر حارث فرزند مالك به منذر گفت : گزندى بر تو مباد ! اگر همهء مردم روى زمين را هم بكشى ، خونشان هرگز به دامنهء كوه نخواهد رسيد . دستور بده تا بر روى خون آب بريزند ، تا خونابه از بالاى كوه به جلگه برسد .
راهنمايى حارث مؤثر افتاد و با رسيدن خونابه به دامنهء كوه سوگند منذر عملى گرديد و حارث نيز « وصاف » لقب يافت . ( 5 )
سيف اين داستان زشت و چندش آور دوران جاهليت را مىپسندد ، و شايسته مىداند تا نظير چنين داستانى را به عنوان سندى از افتخارات براى قبيلهء مضر بسازد . پس خالد بن وليد مضرى را براى احراز نقش اول آن مناسب مىبيند و بر مبناى داستان منذر كبير و كشتار افراد بى گناه قبيلهء بكر بن وائل ، داستان كشتار هفتاد هزار تن اسير انسان ها ، و به راه انداختن رودى از خون آنها را در اليس مىسازد ، تا از اين لحاظ نيز قبائل مضر و نزار ، چيزى از منذر كبير كم و كسر نداشته باشند .
بررسى سند
سيف ، عبد الرحمن بن سياه ، و محمد بن عبد الله ، و مهلب را راوى داستان نبرد