به مرجّح مىباشد كه وجود آن را بر عدمش رجحان دهد وامرى كه مرجّح وجود چيزى است بر عدمش ، بناچار فاعل وخارج كنندهء اوست از قوت بفعل .
آن مرجح كه آن را از قوت بفعل آورد گاه خارج در ذات آن چيزى است كه بالقوة است مانند نار نسبت به آب « 1 » . وگاه داخل در ذات وسارى در آن است مانند قواى طبيعيّه كه كامن در طبيعت أشياء است وقسم دوم اگر طورى باشد كه تأثيرش هميشگى باشد واز آن تخلّف نكند باينكه دائما موجود بالفعل باشد وقهرا محل آن در هيچ گاهى از گاهها بالقوة نيست « 2 » .
درحالىكه سخن ما در چيزهايى است كه در وقتي از أوقات بالقوة است وسپس از قوت بفعل آيد « 3 » واگر تأثيراتش از آن تخلف كند باينكه آنچه در آن بالقوة است از قوت بفعل نيايد ، در اين صورت ترديدى نيست كه اين تخلف يا از جهت وجود مانع است يا فقدان شرايط ، وقهرا محتاج بأمري خواهد بود كه خارج از ذات أو باشد كه آن مانع را بزدايد ويا آن شرط را موجود كند وبنابراين آن امر خارجي كه زدايندهء مانع وحاصل كنندهء شرط است خود فاعلى ديگر است ، كه آن فاعلهايى را كه در اشياءاند ومؤثر در خروج از قوت بفعلاند ، در جهت تأثير از قوت بفعل آورد « 4 » .
مانند قواى طبيعيّة كه كامن در ميوههاست ومؤثر در رسيدن وپخته شدن آنهاست
هامش
( 1 ) - كه نار مرجح وفاعل توليد حرارت است در آب والبتة نار امرى است غير از آب كه بالقوة مىتواند حار باشد البتة در عبارت متن تسامح در تعبيرات است وبايد بگويد :
خارج از ذات امرى است كه حامل قوه است .
( 2 ) - چون فرض اين است كه آثار وتأثيراتش هميشگى باشد .
( 3 ) - پس در اين مورد اگر چنين چيزى باشد ما را سخنى نيست .
( 4 ) - يعنى آن امر خارجي كه زدايندهء مانع وبوجودآورندهء شرط است ، فاعل فاعل است يعنى چون آن فاعلها بواسطهء مانع از تأثير قاصرند ، اين فاعل آنها را آمادهء تأثير مىكند ، پس اين خود فاعلى است كه فاعل ساز ميباشد .