آن متوجه شود « 1 » درحالىكه مىبينيم كه أجسام به جهات وجوانب متقابل حركت مىكنند چنانكه آتش بسوى بالا رود وارضيات بسوى فرود آيند .
وامّا شق ديگر كه جسم متحرك ، به مقصد وجهت معينى حركت نكند ومتوجه آن نباشد وبلكه روا باشد كه به هر جهتي كه پيش آيد متحرك شود ، در اين صورت لازم آيد كه حركتش بسوى جهتي أولى ومرجّح از حركتش بسوى ساير جهات نباشد « 2 » .
دو اين صورت گوئيم يا بطور دفعي بسوى همهء جهات حركت مىكند كه قهرا اين فرض محال است ويا بسوى هيچ جهتي حركت نمىكند . پس لازم آيد كه جسم به تنهائى وفي نفسه موجب حركت خود نباشد « 3 » .
3 - هرگاه جسم بدان جهت كه جسم است متحرك باشد ، لازم آيد كه سكون آن محال بود زيرا هر چه مستند بذات باشد با دوام ذات دوام يابد « 4 » .
4 - چون جسم قابل حركت است نتواند فاعل حركت باشد زيرا قابل از آن جهت كه قابل است نتواند فاعل باشد « 5 » .
هامش
( 1 ) - چون همهء أجسام در جسميت يكسان بوده واگر علت حركت جسميت باشد ، بايد همهء أجسام بسوى يك جهت معين روان باشند .
( 2 ) - ونسبت حركتش به همهء سويها مساوى باشد ورجحانى نداشته باشد كه بدين سوى حركت كند ونه بدان سوى . همهء اين فروض بر فرض اين است كه جسميت عليت اصلى حركت باشد .
( 3 ) - پس جسميت علت حركت نيست ، البتة مىتوان ايراد كرد كه چون خود مقتضى حركت بهمهء جوانب است همدگر را خنثى كرده ساكن مىشود كه البتة اين ايراد قابل نقض است .
( 4 ) - پس لازم آيد كه حركتش دائم باشد ، چون علتش ذاتش بود .
( 5 ) پس علت حركت أجسام ، جسم بودن نمىتواند باشد ، چون جسميت قابل حركت است به فاعل حركت .