محركى است ، دوم در بيان تقسيم محرك وتفسير متحرك بخود است « 1 » .
بحث أول در بيان اينكه هر متحركى را محركى لازم است كه غير آن بود « 2 » .
برهان آن اين است كه هرگاه جسمي حركت كند ، حركتش يا أزين جهت است كه جسم مطلق است ويا أزين جهت كه جسم خاص است . فرض أول باطل است بوجوهى .
1 - هرگاه حركت جسم متحرك بدين جهت باشد كه جسم است ، لازم آيد كه هر جسمي دائما متحرك باشد ، چه آنكه اگر علت امرى دائمي باشد معلول آن هم دائمي خواهد بود درحالىكه چنين نيست « 3 » .
2 - هرگاه متحرك بودن جسم بدان جهت باشد كه جسم است ، خالى از دو حال نيست يا اينكه حركتش متوجه به جهت معينى است ويا نه . فرض أول نادرست است از دو جهت يكى آنكه اگر چنين باشد بايد هنگامى كه بدان جهت رسيد ساكن گردد وبنابراين جسميّت تنها علت حركت آن نخواهد بود « 4 » واگر نه ساكن نمىشد واين خلاف فرضى است كه شد « 5 » .
ديگر اينكه لازم آيد كه هر جسمي در حركتش همان جهت را قصد كرده بسوى
هامش
( 1 ) - در متن كلمهء « تغيير » است ولى غلط است و « تفسير » درست است . منظور متحركى است كه عامل حركت آن در خود أو باشد مانند حيوان كه در متن آمده است .
( 2 ) - محرك بايد غير از متحرك باشد وقهرا چنين است .
( 3 ) - وما مىدانيم كه هر جسمي بالدوام متحرك نمىباشد ، گاه حركت كند وگاه ساكن باشد . البتة منظور حركت در أين است . خلاصه اينكه اگر علت حركات ، جسميت آنها باشد ، چون جسميت امرى است كه همواره دارند ، پس بايد همواره متحرك باشند .
( 4 ) - اگر جسميت باشد بايد با وجودي كه به مقصد برسد بازهم متحرك باشد ، چون جسميت با أو هست وازو زائل نمىشود .
( 5 ) - چون فرض اين است كه جسميت ، علت حركت آن باشد .